یادداشت 2
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۳/۷/۵
امروز یک روز خاص و متفاوت بود. امروز از زمانی که بیدار شدم، یک آدم جدید بودم. پس سعی کردم به طور متفاوتی صبحانه بخورم، اتاقم را مرتب کنم و صورتم را بشورم. سعی کردم تمام کارهایی که انجام میدهم متفاوت به نظر برسند. زیرا من آدم متفاوتی شده بودم؛ حداقل متفاوتتر از دیروز.
امروز در کافه قدم میزدم و کتابِ «نوشتن با تنفس آغاز میشود» را میخواندم. کتابش را خیلی دوست دارم و دلم میخواهد به تک تک کلماتش فکر کنم و به سادگی از کنارشان رد نشوم.
همانطور درحال خواندن آن کتاب بودم و همزمان حواسم به مهمانهای کافه بود که ناگهان یک نفر به سمتم آمد و با تعجب گفت:«ببخشید دارید چه کتابی میخونید؟»
یکی از مهمانهای همیشگی کافه بود. کتاب را بهش نشان دادم و او با قیافهای متعجبتر از قبل به من زل زد:«شما نویسنده هستید؟!»
از سؤالش حس خوبی گرفتم. سؤالش درست مانند این بود که به من بگویند:«من کتاب جدید شما رو خوندم و عاشقش شدم.»
پاسخ دادم:«بله.»
با لبخند گفت:«پس همکار هستیم، چون منم نویسندهم.»
با خوشحالی لبخند زدم و گفتم که از آشنایی با او خیلی خوشحالم. او حساب کرده بود و بعد از مکالمه از کافه خارج شد. اما حدود یک ساعت بعد دوباره به کافه برگشت. چشمم به میزش افتاد. برخلاف شبهای دیگری که به اینجا میآمد، یک دفتر و خودکار با خودش آورده بود و شروع کرده بود به نوشتن. حس خوبی گرفتم. حس اینکه شاید من به او یادآوری کرده باشم که امشب، نوشتن را فراموش نکند. امشب، متفاوت باشد؛ درست مانند من.
بعد از شیفت هم برخلاف هر روز با همکارانم فیلم ترسناک نگاه کردیم، حسابی خندیدیم و خستگی درکردیم. این حس متفاوت بودن تا آخر شب، حتی تا همین لحظه که این کلمات را برای شما یادداشت میکنم نیز مرا همراهی کرد.
تویی که این یادداشت را تا آخر خواندی،