فهرست تمام جملات
- بعضیوقتها یادمان میرود که هنوز نفس میکشیم؛ ولی معنیاش این نیست که نفس کشیدن مهم نیست، مگر نه؟
- اگر دلتنگی میتوانست به قطره ای آب تبدیل شود, الان دریای اطراف من بود.
- او دیگر ترس از تنهایی نداشت؛ حال دیگر ترس از رها شدن پیدا کرده بود و تنهایی شده بود تنها هویتش.
- درست زمانی که فهمیدم نباید روی هیچکس به جز خودم حساب باز کنم، بزرگ شدم.
- درست لحظهای که رها شدم، تازه فهمیدم آن چیزی که تمام مدت دستم را گرفته بود، طناب داری بود که حال دور گردنم است.
- به کسی که میترسد و همچنان انجام میدهد، میگویند: شجاع؛ کسی که نمیترسد شجاع نیست.
- گاهی زمین میزنیم تا نشویم خاکی؛ گاهی زمین میخوریم تا فراموش نکنیم از خاکیم!
- این واقعیت نیست که تلخ است؛ پذیرفتن دروغی که به واقعیت تبدیل شده تلخ و دیوانه کنندهست!
- مهم نیست توی چه موقعیت سختی گیر کرده باشی؛ همهی آدمها، زمانی که درد میکشن، فقط یک جمله میتونه خوبشون کنه. و اونم اینه: « هیچی تقصیر تو نیست. »
- او دیگر ترس از تنهایی نداشت؛ حال دیگر ترس از رها شدن پیدا کرده بود و تنهایی شده بود تنها هویتش.
- گاهی فکر میکنم یک کاراکتر از صفحات یک رمان به اسم زندگیام؛ همینقدر منحصر به فرد اما کوچک.
- به جای تمرکز روی گذشته و سعی برای جبران آن، مثبت باش و به آینده فکر کن. یادت نره ما اینجا، در زمان حال نیستیم که گذشته را جبران کنیم. ما اینجاییم تا آیندهمان را بسازیم.
- متأسفانه در جامعهای زندگی میکنیم که تقریباً همهٔ آدمها میتوانند به تو این اطمینان را بدهند که همه چیز تقصیر توست و اشتباه کردی! و یکهو به خودت میای و میبینی تمام مدت انگشت اشارههایی که به سمتت گرفته شدن را نگاه کردی و چیزی نگفتی که هیچ، انگشت خودت را هم به سمت خودت نشانه گرفتی.
- حال میفهمم چرا در آن نقطه باید همه چیز تمام میشد؛ من تمام مدت در دیگری به دنبال خودم میگشتم!
- کتاب، دریچهای پنهان به سوی رازهای نهفته است.
- کلماتش را یکی یکی لایِ نان گذاشت، لقمه کرد و قورت داد.
- افکارم سنگی برمیدارند و جلوی ماشینِ کارهایم میگذارند تا متوقفشان کنند.
- مهتاب، آخرین روشنایی هر روز ماست؛ اما زمانی که از شب حرف میزنیم، تنها تاریکی را به یاد میآوریم.
- گاهی باید آنقدر از زندگی نوشت تا جوهر قلمت در وصفش کم بیاورد.
- گاهی آدمی، قبل از آنکه حرفش تمام شود، خودش تمام میشود.
- آزاد ز جهانم؛ در بند خویشتن.
- گاهی احساس میکنم برای داشتن مسئولیتِ زندگیِ «فائزه» زیادی زخمی و در عین حال بیتجربهام...
- در جهانی بیانتها، در پی خودی میگردم که بیانتهاتر از اوست.
- پذیرفتن عذرخواهیای که تنها دلیلش عذاب وجدان طرف مقابل باشد و نه پشیمانی، حتی از وزن کاری که در حقت کرده است هم سنگینتر است.
- هر چه بزرگتر میشی بیشتر میفهمی که اگر یک روز کامل را به جای تمرکز روی کار و جدیت فقط به خوشیهای لحظهای اختصاص دهی، نه تنها از بقیه عقب نمیمونی، بلکه دو هیچ از همهٔ عالم جلوتری.
- به بُنبست رسیدم، در این جهان یکطرفه.
- همه میخواهند بدانند مرگ و دنیای بعد از آن چه شکلی است؛ هیچکس به اندازهی مرگ راجع به زندگی کنجکاو نمیشود. ما زندهایم، اما میخواهیم مرگ را بدانیم درحالی که هنوز نمیدانیم زندگی چیست.
- و او دیگر نمیدانست که همچنان باید باقی نقاشیاش را نیز رنگی بکشد یا سیاه و سفید.
- نویسندگی از خودگذشتگی میخواهد؛ از ایگو گذشتن. باید از خود بگذری و سپس از خود بنویسی. ایگو دست و پایمان را میگیرد و نمیگذارد از خودمان حرف بزنیم؛ اما برای نویسندهشدن مجبوریم از آن ایگوی لعنتی گذر کنیم.
- گویی همیشه چیزی در من جامانده است؛ چیزی از گذشتههای دور و آیندگان نزدیک.