منفور
یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر هیچچیز شبیه قبل نبود. وقتی میگویم هیچچیز، منظورم این است که حتی گیاه داخل گلدانی که هر روز با عشق به آن...
یک روز از خواب بیدار شدم و دیگر هیچچیز شبیه قبل نبود. وقتی میگویم هیچچیز، منظورم این است که حتی گیاه داخل گلدانی که هر روز با عشق به آن...
قدم زدم، قدم زدم؛رسیدم به قدمهاییکه از آنها،ردی مانده بود تنهادر جانِ برفهایعقبمانده ز کولاک.قدم زدم و پاهایم را در رَدِ پاها فرو کردم.دیگر تکان نخوردم؛جانم را برف پوشاند،آدمکی برفی...
قطرهای بود. باران میبارید،اما او قطرهای نبود که از ابر بچکد. دختری قبلش شکسته بود؛اما او قطرهای نبود که از چشمان دخترک بچکد. پسری ناامید، زیر دوش آب گرم ایستاده...
من یک سنگ هستمکه در رودی شناور بود.هنوز هم آرامشِ جریانِ روحو قلب زلالش را بهخاطر دارم. روزی رود مرا از درونش بیرون کردو به خشکی انداخت.سختتر از آن بودم...
شنیدهام امشب دل ماه گرفتهاست؛ آن هم به طور کامل. دلم برای دل خونینش، خون است.این را هم شنیدهام که دلیلش فاصلهی میان خورشید و ماه است؛ البته این را...
و او میخی بود.میخی که نه به دیوار متصل بود و نه در جعبه ابزار آرمیده بود.او میخی بود که روی زمین افتادهو در پای فردی فرو رفته بود.و درد...
ماهی کوچکی بود.شیرجه زد در قطرهای،جایش نشد.قطره پسش زدو گفت:« من جایی برای تو ندارم. » ماهی گریست؛اشکهایش رودی شدندو او را در خود جا دادند. قطره غبطه خورد و...
خشمگین و عصبانی سنگی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم.آینه هزار تکه شد! تکهای از زمین برداشتم؛ بر روی صورتم زخمی عمیق بهجا گذاشتم؛ تا یادم نرود دردی که با...
کودکی بود. در دنیای کودکانهی خود بالا و پایین میپرید، گریه میکرد و میخندید، زمین میخورد و بلند میشد. به زندگیاش ادامه میداد. به زندگیای که در آن خودش بود....
_ بچه که بودم یکبار با برادر بزرگترم رفتیم پارک و بادبادک هوا کردیم. + خب؟ _ اما یکهو نخشون کنده شد، بادبادکامون بههم خوردن و پاره شدن. + بعدش...