انتظارات
کودکی بود. در دنیای کودکانه ی خود بالا و پایین میپرید، گریه می کرد و میخندید، زمین میخورد و بلند میشد. به زندگیش ادامه میداد. به زندگی ای که در آن خودش بود. خود واقعی اش!
چند سال گذشت… کمی بزرگ شده بود و دیگر کودک صدا نمیشد. دیگر اجازه نداشت تنها بازی کند. باید زندگی را جدی تر میگرفت. کم کم وارد اجتماع شد. جایی بزرگ تر از کانون خانواده.
او ، با انتظارات رو به رو شد.
انتظارات از او میخواستند جوری باشد که آنها می خواهند. جوری باشد که همه هستند. جوری باشد که متفاوت نباشد. درواقع جوری باشد که…خودش نباشد.
تمام تلاشش را می کرد همه از او راضی باشند. زیرا در غیر این صورت دیگر محبتی دریافت نمیکرد. این یک قانون بود. قانونی که انتظارات برای او تعیین کرده بودند!
دوباره مدتی گذشت. به خودش که آمد به بزرگسالی تبدیل شده بود که تمام عمرش را در پی برآورده کردن انتظارات تلف کرده بود. شده بود برده ی توقعات بقیه. رویای بقیه را زندگی کرده بود و خود هیچ رویایی نداشت.
حس پوچی و تنهایی درونش را فرا گرفت.
از خودش پرسید:
آیا تا به حال برای رضایت من کاری کرده ای؟
جوابش را خوب میدانست. خیر!
1402/7/15
Written by: فائزه واعظ