کلمات روزی به جشنی دعوت شدند. در این جشن همگی مجاز به بیان یکی از رویاهایشان بودند. پس یکی یکی گلویی صاف کرده و میکروفن را جلوی دهانشان گرفتند. سخنرانی...
من فائزه م و اینجا خونۀ شماست. قراره داخل این خونه با هم قدم بزنیم، هر روز یک اتاق و انتخاب کنیم، با همدیگه داخل اون اتاق دور یک میز بزرگ بشینیم و کلی راجع به نوشتن و خوب شدن حالمون حرف بزنیم. پایان این سفر شما تبدیل به بهترین نسخۀ خودتون میشید. فقط و فقط به خاطر استفاده از یک سحر جادویی: نوشتن!
کلمات روزی به جشنی دعوت شدند. در این جشن همگی مجاز به بیان یکی از رویاهایشان بودند. پس یکی یکی گلویی صاف کرده و میکروفن را جلوی دهانشان گرفتند. سخنرانی...
نمیدانم فقط من این احساس را دارم یا شما هم دارید؛ این احساس که زمانی که دارد به آخر چیزی نزدیک میشود، کاملاً حسش میکنم. آن چیز میتواند هر...
برخی از آدمها همیشه سعی دارند اشتباهات را پیدا کنند؛ سعی دارند در زندگی، یک آدم اشتباهی، یک اتفاق اشتباهی و حتی یک اشتباه اشتباهی پیدا کنند. همیشه انگار...
مدتهاست خواب با من قهر کرده است. افکار به سرم هجوم آورده و موهایم را میکشند. در سکوت شب، صدای جیغ و فریادِ افکارم گوشم را کَر میکنند. گوشهایم...
نمیدانم چرا هر وقت مسافر میشدم و عازم سفر، جدا از اینکه سفری که پیشرو داشتم به شدت خوشحالکننده و هیجانانگیز به نظر میرسید، همیشه جاده برایم حس غربت...
۷ ساله بودم که خبر رسید فوت شده است. هنوز در آن سن اندک، چیزی از او نمیدانستم، اما ناراحتی و غم اطرافیانم باعث شد کنجکاو شوم که او کیست؟...
متأسفانه برداشتن گامهای کوچک اما تأثیرگذار دیده نمیشود و دائماً فکر میکنیم نیاز است یک کار خارقالعاده انجام بدهیم تا حس کنیم در مسیر موفقیت هستیم.چون گامهای کوچیک را...
به دنبال چه میگردی؟ چیزی به نام حقیقت وجود ندارد. همه فقط همان چیزی را باور دارند که دلشان میخواهد باور کنند. همان چیزی که کمتر به آنها احساس...
یادداشتِ امروزِ من: 1405/7/17 موضوع: کوچک تر از آنم که چیزی را عوض کنم سختتر از دیدن درد کشیدن خودم...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۲۲ موضوع: جشن امضای آقای مصطفیمستور آنقدر نمیشناختمش. تا بهحال از او کتابی هم نخوانده بودم. تنها در...
قبل از اینکه با شما حرف بزنم، میخواهم به من گوش بدهید.به حرفهایم، به صدایم، به چشمانم، به احساساتم. لطفاً،...
➷ قایم باشک پنج سالی شده بود که زندگیش با بازی قایم باشک فرقی نداشت. با ترس از خانه...
➷ قلمو قلمو چشمانش را باز کرد و با خستگی خمیازه کشید. مثل هر روز به سمت لیوان آب...
➷ نفر آخر پسر نفس نفس زنان به سمت مدرسه دوید. ناظم مدرسه را دید که درحالی که با نگاهی...
یادداشتِ امروزِ من: 1404/7/19 موضوع: خاطرهٔ اولین روزِ نوشتنم تابستان بود و گرم. خانهی مادربزرگم بودم، اما تنها....
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۵ موضوع: مکالمهای رندوم، با آدمهای رندوم ساعت ۹ صبح است.جای آسانسورِ پلهوایی ایستادهام.پلهوایی به پاساژی که...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۱ موضوع: مشتریهای کاملاً عادی!↜۲ قدمزنان کتابها را نگاه میکردم که ناگهان صدای بلندی در را باز...
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۶/۲۹ موضوع: مشتریهای کاملاً عادی! سَرِ کار بودم. جلوی در ایستاده بودم تا به مشتری بعدی...