داستانک نویسی با موضوعات مختلف 3

 

قایم باشک

پنج سالی شده بود که زندگیش با بازی قایم باشک فرقی نداشت. با ترس از خانه بیرون می‌رفت تا یک وقت پلیسی درحال تعقیب او نباشد. هیچگاه برق خانه‌اش را روشن نمی‌گذاشت تا همه گمان کنند آن خانه خیلی وقت است، بی‌صاحب رها شده. هر روز با خود فکر می‌کرد که اگر پنج سال پیش می‌دانست که در آینده قرار است تبدیل به یک فراری شود، هیچگاه مرتکب جرم نمی‌شد.

 

کلید گم شده

او هفتاد و سه سال داشت و در سی سال اخیر، هر روز به دنبال کلیدی می‌گشت که گم شده بود. آن کلید متعلق به کدام در بود؟ درِ یک ساختمان، درِ یک خانه، درِ یک اتاق یا یک صندوقچهٔ کوچک؟
نه. آن کلید متعلق به یک درِ فیزیکی نبود. آن کلید متعلق به درِ قلبش بود. دری که خودش یک روز آنرا قفل کرد و کلیدش را به دورترین نقطهٔ ممکن پرتاب کرد. می‌دانست خودش کلید را انداخته. می‌دانست خودش به خاطر ضربه‌ای که خورده بود، آن تصمیم را گرفته. اما همچنان به دنبال کلیدی می‌گشت که هرگز دلش نمی‌خواست دوباره از آن استفاده کند.

 

یک لقمه نان و پنیر

ساعت ۱۰ شب بود و همچنان منتظر بودم برای شام صدایم بزنند. از آنجایی که صدای قار و قور شکمم درآمده بود و داشت سرم را می‌برد، جویای حال مادرم شدم تا ببینم چرا معده‌ام را برای خوردن شام صدا نمی‌زند تا غر زدن‌هایش تمام شود. به هال که رسیدم دیدم خانم روی مبل نشسته و محو موبایلش شده است. به او گفتم: گرسنه‌ام.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: برو و یخچال را باز کن. هر چه دلت خواست بخور.
منم با خوشحالی رفتم و در یخچال را باز کردم. داخل یخچال تنها یک نان نصفه نیمه بود و یک پنیر که فقط یک لقمه را جواب می‌داد. با لبخندی غم‌انگیز گفتم: به به. چه قدر دلم یک لقمه نان و پنیر می‌خواست.

 

خاطره پر رنگ

به رختخواب رفت تا بخوابد اما دوباره بی‌خوابی به سراغش آمد. مانند هر شب روی سقف تصاویر سیاه و سفیدی رد شد. خاطراتی که مزهٔ تلخشان شیرین بود. میان آنها تنها یکی از آن خاطرات رنگی بود. یک خاطرهٔ رنگی و پررنگ. خاطره‌ای که رنگش تمام زندگی او را گرفته بود و شده بود مدادرنگی مورد علاقه‌اش.

 

 

شما هم با این موضوعات داستانک بسازید
🪴✨✍️

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *