➷ قلمو
قلمو چشمانش را باز کرد و با خستگی خمیازه کشید. مثل هر روز به سمت لیوان آب رفت و صورت و موهایش را با آن شست. سپس به جلوی آینه رفت و موهایش را شانه زد. با تردید به پالت رنگ نگاه کرد و با خود گفت:
«خب حالا امروز موهام رو چه رنگی کنم؟»
➷ گوشت
گوشت با استرس کنار گاز نشسته بود و به دیگ بزرگ زن خیره شده بود. یعنی قرار بود او را داخل آن دیگ پر از آب جوش پرتاب کنند؟ فکرش باعث میشد دلش بخواهد پا دربیاورد و از آنجا فرار کند. هرگز نمیدانست گوشتهای دیگر چگونه توانستهاند از پس اینکار بربیایند. او تا دیروز در فریزر زندگی میکرد و از سرمای آنجا لذت میبرد، حال باید یکبارگی درون دیگ آبجوش شیرجه میزد؟
زن گوشت را برداشت، با فریاد گفت: «نه صبر کنین من هنوز آمادگیش رو ندارم…»
اما زن که صدایش را نمیشنید، او را داخل آبجوش پرت کرد. با ترس چشمانش را بست. یکباره حس گرمای لذت بخشی درونش را پر کرد؛ آرام چشمانش را باز کرد و متوجه شد او نیز مانند بقیهی گوشتها از پسش برآمده و حال میتواند از شنا در دیگِ سونا لذت ببرد.
➷ گردنبند
سفت دستانش را بهم وصل کرده بود و حاضر نبود لحظهای از گردن جدا شود. گردن به او گفت که لحظهی جدایی فرا رسیده، اما او با گریه التماس میکرد که رهایش نکند. به او میگفت که من از زمانی که ساخته شدم، تو را درآغوش گرفته بودم و نمیتوانم از تو جدا شوم. آخر گردنبند بدون گردن چه معنایی دارد؟
گردن با دلخوری رویش را برگرداند و گفت: «همونطور که از اسمت پیداست تو همیشه از من آویزونی، من دیگه احساس خفگی میکنم و نمیخوام در بند تو گیر بیفتم.»
گردنبند مهرههایش از بیمهری گردن شکستند و یکییکی بر روی زمین افتادند.
شما هم با این موضوعات داستانک بسازید
🪴✨✍️