دیگری در من / “The Other Within”

قبل از اینکه با شما حرف بزنم،
می‌خواهم به من گوش بدهید.
به حرف‌هایم،
به صدایم،
به چشمانم،
به احساساتم.
لطفاً، مرا بشنوید.

( صدايش را کمی پایین می‌آورد و اطراف را نگاه می‌کند )

راستش را بخواهید، قصد دارم رازی را با شما در میان بگذارم.
می‌خواهم دربارهٔ دو فردی با شما حرف بزنم که مدتی‌ست با آن‌ها زندگی می‌کنم.

نفر اول…خودم هستم. و نفر دوم…باز هم خودم هستم.

خب، می‌دانم الان با خودتان می‌گویید: این دختر دیوانه است! اما نه.
نه…‌‌نه…نه.
من کاملاً حالم خوب است. فقط… لطفاً اول به من گوش بدهید، قبول؟
قبل از اینکه مثل همهٔ این دکترها و پرستارها درباره‌ام قضاوت کنید، فقط چند دقیقه به من گوش بدهید.

گاهی حس می‌کنم شخص دیگری درون من زندگی می‌کند،
شخصی که من است… اما با من فرق دارد.

من او را اینجا حس می‌کنم ( به قلبش اشاره می‌کند )
یا حتی اینجا ( به سرش اشاره می‌کند )
واقعاً نمی‌دانم…

اما جایی درون من، شخص دیگری زندگی می‌کند.
یا شاید این منم که درون او زندگی می‌کنم.
نمی‌دانم.
فقط می‌دانم که تنها نیستم.

گاهی
صداهایی می‌شنوم…
صدای فریاد،
صدای گریه،
حتی صدای خنده.

کلماتی می‌شنوم:
کلمات منفی…کلمات مثبت،
کلمات بد یا خوشایند.

و گاهی… هیچ‌چیز نمی‌شنوم.
فقط سکوت را می‌شنوم.

وقتی چشمانم را می‌بندم، این صداها شدیدتر می‌شوند،
انگار این صداها از تاریکی می‌آیند،
از درون من.

درون من، «تاریکی‌» وجود دارد.

من…
می‌ترسم.

می‌ترسم برای همیشه در این تاریکی فرو بروم،
یا شاید همین حالا هم در این تاریکی فرو رفته‌ام.

آه…صبر کنید…

می‌توانید صدایم را بشنوید؟
آره؟
پس…من هنوز هم اینجا هستم، درسته؟
آه… خداراشکر…

بچه‌ها، می‌دانم این وضعیت خیلی احمقانه به نظر می‌رسد، اما…
اما می‌خواهم به من باور داشته باشید.
صدایم را بشنوید…من را ببینید… من را حس کنید.
نگذارید در تاریکی غرق شوم، باشد؟

لطفاً… لطفاً دوستم داشته باشید.
من دیوانه نیستم.
می‌توانید دوستم داشته باشید؟
من…من نیاز دارم دوست داشته شوم.

( صدایی می‌شنود…)

شما هم می‌شنوید، درست است؟
این صدا را؟
فکر می‌کنم دارد می‌آید.
لطفاً… لطفاً به او گوش ندهید.
او من است، اما… من نیست.
لطفاً… من را به خاطر بسپارید…
آن شخص من نیست… باشد؟
آن شخص…

خدایا… یک نفر چقدر می‌تواند پرحرف باشد؟!

( سرش را می‌گیرد و بعد به تماشاگران نگاه می‌کند )

چرا این‌طوری نگاهم می‌کنید؟؟

آه، درست است!

( روی صندلی می‌نشیند ) 

احتمالاً الان نسبت به من حس خوبی ندارید.
فکر می‌کنید من دروغگوام؟
آدم خشنی هستم؟
یا حتی یک قاتلم؟

(می خندد )

اوه، مهم نیست…

من همان آدمی هستم که چند ثانیه پیش بودم.
البته نه دقیقاً همان. من اصلاً یک موش بیچاره و ترسناک نیستم.

من دقیقاً همانم که می‌بینید.

اگر دوست دارید، می‌توانید فکر کنید من دروغگوام.
اگر دوست دارید، می‌توانید فکر کنید من بی‌ادبم.
اگر دوست دارید، می‌توانید فکر کنید دیوانه‌ام.

چون اصلاً برایم مهم نیست.

می‌دانید چیست..؟
اصلاً بگذارید برای اینکه بهتر مرا بشناسید، یک چیز بامزه برایتان تعریف کنم…

من یک مادر دارم… یا شاید بهتر باشد بگویم: داشتم!

و حدس بزنید چه؟
او از من متنفر بود.

(می خندد ) 

و من از نفرتش لذت می‌بردم.

برای همین،
همیشه سعی می‌کردم کاری کنم بیشتر از من متنفر شود…

من نفرتِ آدم‌ها را دوست دارم…
اینکه شما هم از من متنفر باشید را دوست دارم.
نفرت همگی شما را…
پس صبر کنید و ببینید چطور کاری می‌کنم که بیشتر و بیشتر از من متنفر شوید.

آن روز را خیلی واضح در ذهنم دارم؛
روزی که مادرم به خاطر من خودش را دار زد…

( می خندد )

و حتی روز قبلش را هم به یاد دارم که مادرم وارد اتاقم شد و آخرین حرف‌هایش را به من زد.
گفت آن‌قدر از من متنفر است که می‌خواهد ترکم کند. و روز بعد… واقعاً دیگر نبود.

الان دارید دربارهٔ پدرم فکر می‌کنید؟
خب، باید بگویم که من پدری ندارم.
پدرم مادرم را ترک کرد،
دقیقاً به همان‌ شکلی که مادرم مرا ترک کرد.

روزهایی را به یاد دارم که «او» گریه می‌کرد؛ چون مادرم دیگر نبود.
منظورم از «او» همان شخص است…
آن موش بیچاره و ترسو.

او گریه می‌کرد و برای کمک فریاد می‌زد، اما هیچ‌کس آنجا نبود.
او فقط یک عشق ساده می‌خواست.
برای یک‌بار هم که شده می‌خواست کسی او را ترک نکند.

اما کسی نبود که این کار را برایش انجام دهد.
پس…من آمدم…
( آغوشش را باز می‌کند )

آمدم تا دیگر تنها نباشد.
آمدم تا گریه‌اش را بند بیاورم و دیگه ‌نگذارم بترسد.

اما می‌دانید چه شد؟
حالا…‌او فقط از یک چیز می‌ترسد…
و آن چیز…خودِ منم!

او با آن دکتر احمق تمام تلاششان را می‌کنند تا مرا بکشند.

اما… آن‌ها هرگز نمی‌دانند… درست مثل شما که هنوز نمی‌دانید. نمی‌دانند کسی که تا امروز دیدند…خودِ «من» بود.
و آن موش ترسو، از قبل مُرده است.

بله… بله…
( با افتخار قهقهه می‌زند)
از اولش داشتم نقش بازی می‌کردم…

اما خب من که به شما گفتم؛
گفتم می‌توانید فکر کنید من دروغگوام.
گفتم که من دقیقاً همانم که می‌بینید،
نگفتم؟

English Version:

 

Before I talk to you,
I want you to listen to me.
to my words,
to my voice,
to my eyes,
to my feelings,
Please, hear me.

*(She lowers her voice and looks around.)*

Honestly, I have a secret that I want to share with you.
I want to talk to you about two people I have been living with for a while.

The first person is… me. And the second person is me too.

Okay, I know what you’re thinking now: this girl is crazy! But no—
no, no, no.
I am completely fine. Just… please listen to me first, okay?
Before you judge me like all these doctors and nurses, just listen to me for a few minutes.

Sometimes I feel that another person lives inside me,
a person who is me… but different from me.

I feel her right here *(points to her heart)*
or even here *(points to her head).*
I don’t really know…

But somewhere inside me, another person lives.
Or maybe it’s me who lives inside her.
I don’t know.
I just know that I am not alone.

Sometimes
I hear voices—
the sound of shouting,
the sound of crying,
even the sound of laughing.

I hear words:
negative words… positive words,
bad words or pleasant words.

And sometimes… I don’t hear anything.
I hear silence.

When I close my eyes, these sounds get stronger,
as if these voices are coming from the darkness,
from inside me.

There is a darkness inside me.

I…
I am afraid.

I am afraid of sinking into this darkness forever,
or maybe I have already sunk into this darkness.

Oh… wait…

Can you hear me?
Yeah?
So… I’m here, right?
Ah… thank God…

Guys, I know this situation sounds really stupid, but…
but I want you to believe me.
Hear me… see me… feel me.
Don’t let me drown in darkness, okay?

Please… please love me.
I’m not crazy.
Can you love me?
I… I need to be loved.

*(She hears a voice…)*

Do you hear it too, right?
This voice?
I think it’s coming.
Please… please don’t listen to her.
She is me, but… not me.
Please… remember me…
That person isn’t me… okay?
That person…

Oh my God… how talkative can a person be?!

*(She holds her head and then looks at the audience.)*

Why are you looking at me like that??

Ah, right!

*(She sits on the chair.)*

You probably don’t have a good feeling about me now.
Do you think I am a liar?
A violent person?
Or even a murderer?

 (Laughing)*

Oh, never mind…

I am the same as the person I was a few seconds ago.
Of course, not exactly the same.
I am absolutely not a poor, scary mouse.

I am exactly what you see.

If you like, you can think I am a liar.
If you like, you can think I am rude.
If you like, you can think I’m crazy.

Because I don’t care about these things at all.

You know what?
Let me tell you something funny to get to know me better…

I have a mother… or maybe I should say I had one.

And guess what?
She hated me.

*(Laughter.)*

And I loved her hatred.
Because of this,
I always tried to make her hate me more…

I love people’s hatred…
I love that you hate me too.

All of you…

So wait and watch how I make you hate me more and more…

I remember that day clearly in my mind.
The day my mother hanged herself because of me…

*(Laughing.)*

And even the day before, I remember that my mother entered my room and said her last words to me.
She told me that she hated me so much and was going to leave me.
And the next day… she was really gone.

Are you thinking about my father now?

Well, I have to say that I don’t have a father.

My father left my mother,
just like the way my mother left me.

I remember the days when she cried because my mother was away.
I mean that person—
that poor, timorous mouse.

She was crying and shouting for someone to help her, but no one was there.
She just wanted simple love.
She wanted, for once, not to be left by anyone.

But there was no one to do that for her.
So… I came…

I came so that she would not be alone anymore.
I came to stop her from crying and being afraid.

But you know what happened?

Now… she is afraid of just one thing…
and that thing is… me!

She is trying her best with that stupid doctor to kill me.

But… they never know… just like you don’t know… that what they saw… it was me.

And the timorous mouse is already dead.

Yes… yes, ( ha..ha…) I was acting at first…

But… I said that you can think I am a liar.
I said that I am exactly what you see… didn’t I?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *