آنقدر نمیشناختمش. تا بهحال از او کتابی هم نخوانده بودم. تنها در روزهای گذشته، سرکار چند کتابش را ورق زدم و نگاهی به قلمش انداختم.
اسمش را زیاد شنیده بودم؛ اما اگر ازم میپرسیدند: « نظرت راجع به قلم مصطفیمستور چیست؟ »، هاجوواج خیره میماندم و تهش احتمالاً میگفتم: « امم..خب…خوبه. »
او را خیلی نمیشناختم و امشب جشن امضایش بود. او را نمیشناختم، اما از چند روز پیش ذوق داشتم در جشن امضایش حضور داشته باشم. و بالاخره امشب، برای اولینبار، در جشن امضای این نویسندهی معروف حضور پیدا کردم.
کتابِ جدیدش، موضوعی داشت که اینروزها خیلیها راجع بهش حرف میزنند، اما گویی حرفزدنها راجع به این موضوع قرار نیست تمام شود؛ زیرا گوشها میشنوند و به باد فراموشی میسپارند.
« سمت روشن زندگی »، نام کتابش بود. سمتی که نورش را باید دید تا تاریکیها را فهمید.
کتابی از جنس زن، با نامهایی که هرکدام داستان یک زن را بازگو میکرد.
مصطفیمستور عزیز، با هرکدام از صاحبان نامها حرف زده و روایت واقعی آنها را در قالب کتاب درآورده است. او به دردِ دل زنان گوش داده و برای آنکه صدای خاموش زنان سرزمینش، کمتر خاموش باشد، آنها را ماهها نوشته و در تاریخ ثبت کرده است.
او را نمیشناختم، با این حال امشب شناختمش. با کتابی که نوشته بود، با لبخندی که زده بود، با امضایی که برایم به یادگار گذاشت و با عکسی که به یادگار با من گرفت.