داستانک‌نویسی با موضوعات مختلف 1




نفر آخر

پسر نفس نفس زنان به سمت مدرسه دوید. ناظم مدرسه را دید که درحالی که با نگاهی تأسف‌بار به تو خیره شده، در را می‌بندد. بالاخره رسید اما دیر شده بود؛ جلوی در بسته شده، دستانش را روی زانوهایش گذاشت تا نفسش بالا بیاید. اگر دوباره به ناظم می‌گفت که مجبور شده مادرش را قبل از آمدن به مدرسه به بیمارستان برساند، حرفش را باور می‌کرد؟
با ناامیدی همانجا جلوی در نشست‌. باز هم نفر آخر شده بود. انگار همیشه همه با هم قرار می‌گذاشتند که زودتر از او برسند؛ همه یک تیم بودند و او تیم مقابل. مهم نبود چقدر تلاش کند، همیشه آخرین نفر زودتر از او به مقصد می‌رسید.


پشت سر هم

پشت سر هم می‌خندید. پشت سر هم با خنده اشک می‌ریخت و اشک‌هایش را با عصبانیت پاک می‌کرد. با کمال ناباوری به پیام داخل موبایلش خیره شده بود و نمی‌دانست چرا همیشه باید او تنها کسی باشد که پشت سر هم تمام چیزها روی سرش هوار می‌شود. حتی احساساتش، یکی پس از دیگری یقه‌اش را می‌گرفتند و رهایش نمی‌کردند.


یک روز دیگر

فکر می‌کردم دست‌ِکم یک روز دیگر باقی‌ست. هر روز همین فکر را می‌کردم. زمانی که مجبور بودم کار سختی را انجام دهم، دلم را به آن «یک روز دیگر» خوش می‌کردم و کار را به دستش می‌سپاردم. زمانی که رویا و اهدافم صدایم می‌زدند، به آنها می‌گفتم: «صبر کنید، یک روز دیگر به سراغتان خواهم آمد.»؛ اما کی فکرش را می‌کرد که بالاخره زمین نابود شود و دیگر روزی باقی نمانده باشد؟


خوشبختی

در زنگ انشاء، کلمهٔ «خوشبختی» را روی تخته دید. معلم از آنها خواسته بود که راجع به این کلمه انشایی بنویسند و آنرا در کلاس بخوانند. با خودش فکر کرد، خوشبختی یعنی چه؟
پس از نیم‌ساعت فکر راجع به خوشبختی، در آخر در دفترش نوشت: «خوشبختی چیزی‌ست که به خودیِ خود، معنایی ندارد. خوشبختی برای یک مادر، می‌تواند دیدن موفقیت فرزندانش باشد و برای یک کودک، داشتن اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش. »





شما هم با این موضوعات داستانک بسازید
🪴✨✍️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *