یادداشت 23

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۷/۱
موضوع: مشتری‌های کاملاً عادی!↜۲

 

قدم‌زنان کتاب‌ها را نگاه می‌کردم که ناگهان صدای بلندی در را باز کرد و گفت: سلااام وقتتون بخیییررر…
برگشتم و به زن قد کوتاه و تپل خوش‌آمد گفتم.
سبدی برداشتم و بردم به دستش دادم و گفتم: بفرمایید. اگر خریدی داشتید داخل این بگذارید تا راحت‌تر حملش کنید.
با خوشحالی سبد را ازم گرفت و تشکر کرد. خواستم برگردم سرجایم که یکهویی شروع کرد به صبحت کردن با من:
_ من دفتر بیمه‌ی کنار شما کار می‌کنم. همکارم بهم گفت که بیام اینجا تو مغازه شما راه برم تا حال و هوام عوض بشه. آخه ظاهراً اینجا انرژی خوبی داره.

من که انتظار نداشتم او یکباره با من صحبت کند، تنها لبخند زدم. داشتم فکر می‌کردم چه بگویم که دوباره صحبتش را ادامه داد:
_ حالم خیلی بد بود. آخه می‌دونی چرا؟ مردم خیلی باهام بد حرف زدن. یکی اومده بود بهم گفت که این بیمه‌ها به چه دردی می‌خورن و کلی سرم داد زد. ( بغض زیاد و بَم شدن صدا) بغض کرده بودم واقعاً حالم بد شد. دیگه به پیشنهاد همکارم اومدم اینجا تا حالم عوض شه. ( خنده‌ی بلند)

پلک‌زنان بهش خیره شده بودم و به اطلاعات اضافی‌ ولی شخصی‌ای که بهم می‌داد، گوش می‌دادم. هر ثانیه حسش عوض می‌شد. در هر جمله، حس متفاوتی داشت. یک جمله را با بغض می‌گفت و جمله‌ی بعدی را با خنده‌ای بلند بیان می‌کرد.
باور کنید مغزم توانایی پردازش و تشخیص این‌همه احساس را به‌طور همزمان نداشت! چه برسد به آنکه بخواهد تصمیم بگیرد به هرکدام چه ریکشنی نشان دهد…
این را آنجا فهمیدم؛ آخر تا به حال با همچین آدمی روبه‌رو نشده بودم.

به هرحال لبخندی زدم و گفتم: خب..امیدوارم اینجا بهتون انرژی مثبت زیادی بده.
ازم تشکر کرد. سر جایم برگشتم و کارم را ادامه دادم. چندبار ازم راجع به لوازم تحریر سؤال پرسید. پاسخش را دادم. بعد از چند دقیقه چشمم به سبدش افتاد. داخلش چند دفتر، مداد و خودکار گذاشته بود.
جای صندوق آمد. خواستم برایش حساب کنم که گفت: ببخشید من برم به یک چیزی رسیدگی کنم. دوباره میام.
گفتم: باشه..

تقریباً یک ساعتی گذشت و دیگر نیامد. همکارم گفت: وسایل رو سر جاش بگذار، احتمالاً دیگه برنمی‌گرده.
همین‌کار را کردم. چند دقیقه دیگر دوباره در باز شد. دوباره همان صدای بلند گفت: سلااامم…من برگشتممم…
گفتم: سلام. خوش برگشتید.
و باز هم سراغ قفسه‌ها رفت و شروع به چیدن چند مداد کرد. بعد هم درحالی که بین دو مداد دقیقاً یک شکل، سر دوراهیِ انتخاب گیر کرده بود، سمتم آمد و پرسید: ببخشید کدوم یکی ازینا بهتره؟

بهش خیره ماندم. منتظر بودم بگوید: شوخی کردم…
ولی خدایا! شوخی نمی‌کرد…
بعد هم یکی را خودش برداشت و جای صندوق گذاشت. بدون آنکه چیزی بگویم رفتم تا برایش حساب کرده و قائله را ختم به خیر کنم. دستش را داخل کیفش کرد. بعد از چند ثانیه موبایلش را درآورد و درحالی که سعی می‌کرد با ادا و اطوار، نشان دهد که: «دارم با موبایل صحبت می‌کنم »، گفت:‌ ببخشید دوباره برمی‌گردم. و رفت و دیگر برنگشت.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *