رویابافیِ کلمات

کلمات روزی به جشنی دعوت شدند. در این جشن همگی‌ مجاز به بیان یکی از رویاهایشان بودند. پس یکی یکی گلویی صاف کرده و میکروفن را جلوی دهانشان گرفتند. سخنرانی اول از خود «رویا» شروع شد.

رویا: خب…راستش من معمولاً به چیزی فکر نکردم…همیشه این بقیه هستند که به من فکر می‌کنند. شاید اگر من هم قادر بودم، اینکار را انجام می‌دادم…

«رویا» سریع میکروفن را به نفر بعدی داد. اما در دل فکر کرد کاش روزی به حقیقت برسد و تنها در خیال و ذهن دیگران زندگی نکند.

نفر بعدی «آسمان» بود.
آسمان: دلم می‌خواهد چمن را لمس کنم. دوست دارم بدانم خاک چه جنسی دارد و گاهی حتی دلم می‌خواهد شن‌بازی کنم.

«آسمان» می‌دانست این رویا هیچوقت قرار نیست به حقیقت بپیوندد؛ پس گریست و نوبت «باران» شد.

باران: گاهی دلم می‌خواهد آسمان مرا از خودش دور نکند. دلم می‌خواست سقوط تنها راهش نباشد. کاش می‌شد در آسمان معلق بمانم و همانجا تا ابد زندگی کنم.

اما «باران» نیز می‌دانست که سرنوشت او چیزی جز سقوط نیست و مجبور است با سقوطش به طبیعت زندگی ببخشد. او خودش حق زندگی کردن نداشت. با چشمانی تَر میکروفن را به بغل دستی‌اش یعنی «برف» داد.

برف: همیشه دلم می‌خواست تابستان را از نزدیک ببینم. دلم می‌خواهد گرما را با تمام وجود احساس کنم و تمام وجودم از بین نرود. راستش در حسرت درآغوش کشیدن خورشید جان می‌دهم. اما خب…می‌دانم خورشید از من متنفر است.

«خورشید» با عصبانیت میکروفن را از برف قاپید.
خورشید: من هیچوقت از برف متنفر نبودم. خودم نیز از اینکه وجودم دیگری را از بین می‌برد درعذابم. اما خب…شاید رویایم همین باشد؛ روزی بالاخره برف‌ را بغل کنم و او در آغوشم جان ندهد.

«دریا» لبخندی زد و سرش را جلوی میکروفن «خورشید» خم کرد: خب…راستش منم گاهی تو را در خودم غرق می‌کنم. تو در من غروب می‌کنی. اما این به این معنا نیست که از تو متنفرم. ولی اگر بخواهم از رویای خودم حرف بزنم…خب باید بگویم کاش می‌توانستم در جنگل قدم بزنم. برای ساعت‌های طولانی راه بروم و زمین مرا نبلعد. البته که می‌دانم تقصیر خودم است. آنقدر قدم‌هایم مخرب است که جنگل از وجودم صدمه می‌بیند.

«جنگل» میکروفن را گرفت و «دریا» خودش را سریع کنار زد.

جنگل: اینطوری نگو جان من. وسعت تو آنقدر بزرگ است که در دل من جا نمی‌گیرد. رویای من؟ خب…اگر بگویم بیابان، به من نمی‌خندید؟ من واقعاً بیابان را دوست دارم. به نظرم خیلی جذاب است. او برای من جلوه‌گر مرگ است؛ اما مرگی زنده! واقعاً جذاب نیست؟ من زمانی که بمیرم تبدیل به او می‌شوم. کاش می‌شد برای رسیدن به او نمیرم و از نزدیک ببینمش.

میکروفن را با ذوق به «بیابان» داد. اما «بیابان» میکروفن را پس زد. با خود فکر کرد یک بیابان چه آرزویی دارد جز آبادی؟
اما بیانش نکرد. قلبش آنقدر خشک شده بود که احساس می‌کرد دیگر برای رویا داشتن خیلی دیر شده…

باقی کلمات نیز از ناامیدیِ «بیابان» ناامید شدند و به یکباره جشن رنگ پوچی به خود گرفت.

«رویا» حرف‌های کلمات را یکی پس از دیگری شنید و بیشتر از خودش بدش آمد. همه هنگام سخنرانی به او زل زده بودند و ازش چیزی را می‌خواستند که او توانایی تحققش را نداشت.
سرش را با شرمندگی پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد: کاش اینقدر باعث حسرت در دل این همه زیبایی نمی‌شدم. کاش باعث نمی‌شدم به یکباره چیزهایی که وجود دارند ناپدید شده و در منی که وجود ندارم گم شوند.

اما ناگهان صدایی شنیده شد. «واقعیت» میکروفن را برداشته و شروع به حرف زدن کرد: درست است که کسی از من سؤال نپرسید، اما به هرحال منم درد دلم را می‌گویم؛ حتی اگر نامش رویا نباشد. من تلخم. طرد شده‌ام. هیچکس دلش نمی‌خواهد با من رو به رو شود و مرا همانطور که هستم بپذیرد. من همیشه باید عوض شوم. ناکافی‌ام. کاش…کاش می‌توانستم مانند رویا همینقدر خواستنی باشم. اما خب می‌دانم. می‌دانم و پذیرفته‌ام که دوست نداشتنی‌ترین وجودی هستم که هیچکس نمی‌خواهد وجود داشته باشد. همین.

میکروفن را سرجایش گذاشت و گوشه‌ای ایستاد. چند لحظه‌ای سکوت شد. کلمات در قبالِ «واقعیت» احساس شرم و گناه کردند. آنها همیشه ناخواسته با حرف‌هایشان «واقعیت» را رنجانده بودند و خود هیچ خبر نداشتند. به یکدیگر نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند باید چه بگویند. درست است که «واقعیت» تلخ بود، اما اگر واقعیتی نبود، آنها نیز نبودند. همگی در سکوت و این افکار غرق شده بودند که ناگهان «رویا» به سمت «واقعیت» رفت و او را درآغوش گرفت. «واقعیت» جا خورد؛ اما آغوشِ «رویا» آرامشی وصف نشدنی به او بخشید. پس او را پس نزد.

کلمات با شادی کف زدند. همگی گفتند که این بهترین چیزی‌ست که می‌تواند وجود داشته باشد. حال اسمش هر چه که می‌خواهد باشد؛ رویا یا واقعیت.
جمع تصمیم خودش را گرفت. قرار شد از این پس «رویا» و «واقعیت» با کمک یکدیگر به کلمات زندگی ببخشند.
«رویا» کمی شیرینی بخشید و «واقعیت» کمی تلخی. کلمات رویا بافتند و همزمان از واقعیتی که وجود داشت نیز لذت بردند.

 
همگی تا ابد، در این تعادلِ بی‌نظیر درخشیدند.