یادداشت 27

یادداشتِ امروزِ من: 1405/7/17
موضوع: کوچک تر از آنم که چیزی را عوض کنم 

سخت‌تر از دیدن درد کشیدن خودم در آینه، دیدن دردها و سختی‌های دیگران است.
دوستانم می‌گویند خودت مهم‌تری. می‌گویند آنقدر درد داری که جایی برای درد دیگری نداشته باشی.
اما نمی‌توانم. نمی‌توانم با غم دیگری اشک نریزم. نمی‌توانم با غم دیگری از دنیا و بی‌رحمی‌هایش دلخور نباشم. و نمی‌توانم ببینم دیگری دارد زجر می‌کشد و اعتراف کنم به من ربطی ندارد.
راستش همیشه پایم را از گلیمم درازتر کرده‌ام. همیشه سعی کرده‌ام همه‌چیز را عوض کنم. چه برای خودم و چه برای دیگران. برای دیگران همیشه بیشتر تلاش کرده‌ام. حتی اگر خودشان خبر نداشته باشند، شب‌های بسیاری را به خاطر آنها گریستم. و دست خودم نیست. انگار روحم در تمام انسان‌ها و روح تمام انسان‌ها در من جریان دارد. درد که می‌کشند درد می‌کشم. شاد که هستند شاد می‌شوم. و بسیار تأثیر می‌گیرم از اطراف.

همیشه به همین دلیل نیز دردهایم از حالت معمول بیشتر است. اما کاری نمی‌توانم در قبال این موضوع انجام دهم. نمی‌توانم چشمم را ببندم، گوش‌هایم را بگیرم و بگویم مشکل من نیست. چون در آن لحظه قلب و حتی مغزم فریاد می‌زنند که این مشکل و غم، مشکل و غم من نیز هست.

این روزها خبرهای خوبی نمی‌شنوم. امروز که سرکار بودم، یک آقای قدبلند مشتری‌مان بود. به احتمال زیاد نهایتاً سی و خورده‌ای سال داشت. دنبال چند کتاب بود. کمکش کردم و کتاب‌ها را برایش یکی یکی جمع کردم. ازم خواست کتاب دیگری به پیشنهاد خودم به او بدهم.
از او پرسیدم: چه ژانری می‌پسندید؟
کمی درنگ کرد و بدون اینکه در چشم‌هایم نگاه کند گفت: راستش من به تازگی فهمیدم سرطان دارم. یک کتاب می‌خواهم که مرتبط با این شرایط باشد.
قلبم لرزید. نه از سر ترحم؛ از سر بی‌رحمی‌های تمام نشدنی دنیا.
با خود فکر کردم: کتاب مرتبط؟ نه. من کتابی به تو نمی‌دهم که حالت را بدتر کند. کتابی به تو نمی‌دهم که یادآور زخمی باشد که روی بدنت داری. من به تو کتابی نمی‌دهم که با صفحاتش، روزهای آخر عمرت را بشماری. آخر چه طوری رویم شود کتابی به تو بدهم که به تو بگوید دیگر قادر به زندگی کردن نخواهی بود؟
و حتی دلم نمی‌خواست کتابی بدهم که به اجبار او را وادار به ادامه دادن کند. کتابی که روی تمام نامردی‌های این زمانه چشم بپوشاند و بگوید: همه چیز خوب است، فقط باید مثبت فکر کنی.
آخر چه فکر مثبتی در این مصیبت‌خانه؟

از او خواستم چند لحظه‌ای به من زمان بدهد. حس می‌کردم بار سنگینی روی دوشم افتاده. انگار که باید برای او مشکلی را حل می‌کردم. مثل همیشه حس کردم می‌توانم همه چیز را عوض کنم. اما دستم را روی هر کتابی که می‌‌گذاشتم، کتاب پسم می‌زد. هر کتابی که پسم می‌زد به من یادآوری می‌کرد که تو کوچک‌تر از آنی که بخواهی چیزی را تغییر دهی، آن هم برای دیگری!

درنهایت به ناچار پذیرفتم. با غم پذیرفتم. اما درونم می‌جنگیدم. هنوز هم می‌جنگم. و احتمالاً این جنگ نیز مانند باقی جنگ‌ها، هیچوقت تمام نخواهد شد.
چند کتاب برداشتم که در لحظات مختلف کنارم بودند. یکی در خوشی، دیگری در روزهای تلخ. کتاب‌هایی که معروف نبودند. صرفاً بودند زمانی که نیاز داشتم باشند.
و یکی یکی آنها را به او دادم. او نگاهی به کتاب‌ها انداخت و حرف‌های مرا شنید. بدون اینکه بداند دوستش دارد یا ندارد گفت که خوب است و تمام گزینه‌ها را برداشت. به او نگفتم که امیدوارم این کتاب‌ها همان‌قدر که کنار من بودند، کنار تو هم باشند. اما خودش می‌دانست. کتاب‌ها را برداشت. تشکر کرد و رفت. به او نگفتم که امیدوارم باز هم برای پیشنهادهای بیشتر پیشمان بیاید. اما خودم می‌دانستم. که از ته قلبم امیدوارم برگردد. تا همیشه.

و من چیزی را عوض نکردم. مانند همیشه کاری از دستم ساخته نبود. و این غم و این بی‌اختیاریِ همیشگی قلبم را سنگین کرده. می‌دانم راه گریزی از آن ندارم. زیرا ذاتم همین است. تا ابد پایم را از گلیمم درازتر می‌کنم و حس می‌کنم می‌توانم چیزی را تغییر دهم.

شاید روزی، شاید لحظه‌ای، حرفی، نوشته‌ای از من بتواند تغییر دهد. نمی‌دانم. فقط امیدوارم. فقط می‌خواهم که اینطور باشد حتی اگر از حدم گذر کرده باشم.
مگر کم‌اند آدم‌هایی که پایشان همیشه از گلیمشان درازتر است؟ خب یکیش هم من. من با تمام وجود می‌خواهم تغییر ایجاد کنم. برای خودم و بیشتر برای دیگری.
موفق خواهم بود؟
نمی‌دانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *