ساعت ۹ صبح است.
جای آسانسورِ پلهوایی ایستادهام.
پلهوایی به پاساژی که در آن کار میکنم راه دارد.
پاساژ هنوز بسته است.
چند بار دکمهی آسانسور را میزنم.
اما هیچ اتاقکی پایین نمیآید تا مرا بغل کند و به آسمان ببرد.
ناامید میشوم.
برمیگردم.
دختری درحال پیادهرویست.
مرا میبیند و راهش را به سمتم کج میکند.
میگوید: خرابه؟
میگویم: نه، ظاهراً هنوز خاموشه.
نگاهی به پاساژ میاندازد و میگوید: آره خب هنوز پاساژم خاموشه. ظاهراً فقط ما دو تا روشنیم کلهی صبح.
میگویم: دقیقاً.
هر دو میخندیم.
از کنار هم رد میشویم.
و دوباره راهمان جدا میشود.