خواب را گم کردهام
مدتهاست خواب با من قهر کرده است. افکار به سرم هجوم آورده و موهایم را میکشند. در سکوت شب، صدای جیغ و فریادِ افکارم گوشم را کَر میکنند. گوشهایم را میگیرم، فایدهای ندارد. چشمانم را میبندم، تصاویر درهم و برهمی که برگرفته از همان افکارند ظاهر میشوند. دوباره چشمانم را باز میکنم؛ دلم برای سیاهی تنگ شده است، برای تاریکی و سکوت محض.
اصلاً تا به حال زندگیم در سکوت محض فرو رفته؟ نمیدانم. شاید زمانی که کودک بودم. البته نه؛ آن زمان هم خودم آدمِ سکوت نبودم. خودم آن افکار بودم؛ فریاد میزدم و سکوت و تاریکی را میشکستم. چه با گریه و چه با خنده، کارم سکوت کُشیِ بی وقت و زمان بود. و حال مرا نگاه کن، از سر و صدا فراریام و به دنبال تاریکی و سکوت محض میگردم. با تمام وجود به دنبال خوابی میگردم که ظاهراً گم شده است.
در چرخهای بیپایان گیر افتادهایم. از سکوت به صدا میرسیم و از صدا به سکوت باز میگردیم. افکار به سرمان میآیند، خواب از سرمان میرود. خواب به سرمان میآید، افکار به شکل رویا و کابوس در سرمان به جریان میافتند. خواب از سرمان میرود و فکر به سرمان باز میگردد؛ و ما بیدار میشویم درحالی که هرگز نخوابیدهایم.
1403/3/29
Written by: فائزه واعظ