سَرِ کار بودم. جلوی در ایستاده بودم تا به مشتری بعدی خوشآمد بگم.
ناگهان مردی با چهرهای نگران وارد شد. خواستم خوشآمد بگم که دیدم دائم به اطرافش نگاه میکند. شبیه کسی بود که درحالی که خودش نیز گم شده، دنبال چیزی میگردد.
سرم را کمی کج کردم و سپس سعی کردم کارم را تمام کنم. خوشآمد که گفتم، از افکارش بیرون پرید و با استرس گفت:
سلام، ممنون.
مجدداً به اطراف و کالاها نگاه کرد و همزمان با سردرگمی دنده عقب میرفت که ناگهان به کسی برخورد کرد. سریع برگشت و چندبار که درست یادم نیست چند، عذرخواهی کرد.
چهرهاش آنقدر نگران بود که آدم با نگاه کردن بهش، خودش نیز نگران میشد. روی صورتش نوشته شده بود:
استرسسس…استرسسس زیاااد…
سمتش رفتم تا شاید بتوانم حداقل چیزی که گم کرده را برایش پیدا کنم.
پرسیدم: میتونم کمکتون کنم؟
گفت: عاا…خب…
سعی کرد چیزی بگوید و داشت برمیگشت تا به جای اولش برگردد که دوباره به فردی دیگر خورد. و اینبار بعد از یک عذرخواهی، سریع از آنجا خارج شد.
پلکزنان به او که با قدمهایی گمشده به سمت جایی که انگار نمیدانست کجاست میرفت، خیره شدم. و هرگز نفهمیدم در ادامهی آن «عاا…خب..»، قرار بود چه بیاید…