جاده یعنی غربت

 

نمی‌دانم چرا هر وقت مسافر می‌شدم و عازم سفر، جدا از اینکه سفری که پیش‌رو داشتم به شدت خوشحال‌کننده و هیجان‌انگیز به نظر می‌رسید، همیشه جاده برایم حس غربت داشت. زمانی که داخل فرودگاه می‌نشستم دلم می‌گرفت و دلشوره‌ی عجیبی به سراغم می‌آمد. گویا غربت همچین حسی دارد؛ گویا غربت با تنها چیزی که غریب نیست، تنهایی‌ است.

اما همچنان برایم سؤال است، چرا جاده یعنی غربت؟ چرا سهراب نیز در فرهنگ لغتش، جلوی «جاده» کلمهٔ «غربت» را نوشته؟ آیا به این دلیل است که گاهی مجبور به تنهایی رفتن می‌شویم؟ یا این واقعیت که ما مجبوریم بنشینیم و آمدن و رفتن آدم‌ها را در زندگیمان تماشا کنیم و حرفی نزنیم، باعث ایجاد حس غربت می‌شود؟

آری شاید همین باشد. جاده یعنی غربت، زیرا بالاخره در مسیر زندگی روزی می‌رسد که تو نمی‌توانی آدم‌هایی که تا به امروز همراه تو بودند را با خودت از دَرِ فرودگاه بیرون ببری. مجبوری همانجا آنها را رها کنی و بروی. مجبوری علاوه بر بار و بندیل خودت، تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با آن آدم‌ها داشتی را با خودت حمل کنی؛ و هیچکدام نمی‌توانند تو را در حمل آنها همراهی کنند و مجبورند تنهایت بگذارند. حتی اگر پافشاری کنی و بخواهی آدم‌ها را مجبور به رد شدن از دَر کنی نیز آنها رهایت می‌کنند. برای پا گذاشتن در جادهٔ آینده، هیچ راهی جز رها کردن گذشته نیست؛ و از آینده نیز نمی‌توان فرار کرد. باید به آینده رفت، باید در جادهٔ غربت قدم گذاشت و تنهایی ادامه داد.

اما می‌دانی؟ درست لحظه‌ای که برای اولین‌بار حاضر می‌شوی گذشته و آدم‌هایش را رها کنی، زمانی که اولین قدم را از دَر رد می‌کنی، می‌بینی فردی آن طرف در منتظر توست. فردی که تو را می‌شناسد، فردی که او را می‌شناسی، فردی که کسی نیست جز خودت.

آری پس از آن‌ همه حس ترس از رها کردن و از دست دادن، درآخر تو به خودت می‌رسی. و آنجاست که متوجه می‌شوی، جادهٔ زندگیت دیگر رنگ غربت ندارد. او تو را دارد، و تو نیز او را داری. پس جادهٔ زندگیت را تنهایی قدم می‌زنی و این تنهایی، دیگر معنای غربت نمی‌دهد؛ این تنهایی معنای با تو بودن می‌دهد.

1403/3/28

Written by: فائزه واعظ