دارد به آخرش نزدیک میشود
نمیدانم فقط من این احساس را دارم یا شما هم دارید؛ این احساس که زمانی که دارد به آخر چیزی نزدیک میشود، کاملاً حسش میکنم.
آن چیز میتواند هر چیزی باشد؛ میتواند یک دورهی چند روزه باشد یا یک دورهی چند ساله. اما زمانی که دارم به نقطهی پایانی آن میرسم، حسش میکنم و ناخودآگاه بیقرار میشوم. هر چقدر آن دوره برایم باارزشتر شده باشد، زمان بیشتری را از زندگیم گرفته باشد و بیشتر به آن و آدمهایش وابسته شده باشم، میزان بیقراری و بیتابیم نیز بیشتر میشود. در آن لحظه دلم میخواهد با تمام قدرت جلوی عقربههای ساعت را بگیرم و نگذارم بیشتر از این جلو بروند.
خیلی حس عجیبی است و زمانی که درگیرش هستم نمیتوانم به هیچکس توضیحش بدهم. البته به احتمال زیاد اگر توضیح بدهم نیز فایدهای نداشته باشد و همه فکر کنند بهخاطر اینکه زیادی فیلم و سریال دیدهام، جوگیر و توهمی شدهام.
نمیدانم چرا این حس در من وجود دارد. اوایل که متوجه شدم همچین چیزی در من وجود دارد، بهشدت صدمه میدیدم. فکر میکردم خیلی احساساتی و ضعیف هستم و فقط من هستم که دیگران برایم باارزشاند و در مقابل، من برای دیگران ارزشی ندارم. فکر میکردم چون من این حس را دارم، دیگران نیز باید همین حس را داشته باشند، وگرنه تعادل ترازو بهم میریزد.
اما کم کم متوجه شدم هیچ ترازویی در کار نیست. اگر من چیزی را حس میکنم دلیل بر این نیست که دیگران نیز مجبورند همان حس را داشته باشند. برای همین با خودم فکر کردم بهتر است فرض کنم این احساساتی که در زمان نزدیک شدن به سوتِ پایانِ بازی به سراغم میآیند، شبیه به احساسات و الهامات همان ابرقهرمانهای داخل فیلم و سریالهاست که مسئولیتی در قبال این حس در آنها وجود دارد. انگار که این حس در هر لحظه میخواهد به من هشداری بدهد؛ مثلاً این هشدار که:
زمان بیرحمانه درحال گذر کردن است؛ از لحظهی «حال» نهایت استفاده را ببر، زیرا که به زودی وقتش تمام میشود.
1403/4/7
Written by: فائزه واعظ