تابستان بود و گرم. خانهی مادربزرگم بودم، اما تنها. مامان، بابا و خواهر کوچکم که در آن زمان تنها ۱ سال سن داشت، به سوریه سفر کرده بودند. من تنها بودم. درست دو روز قبل از آن تنهایی، زمانی که پدرم تصمیم گرفت برای من نیز کارهای پاسپورت و بلیط را انجام دهد تا با آنها بروم، موبایلش زنگ خورد و به او خبر دادند که دو روز دیگر پرواز است.
من جا ماندم، مرا جا گذاشتند، مرا نبردند؛ اینها افکار کودکی من بودند.
اولین باری بود که تنها شدم. به معنای واقعی کلمه خانوادهام ازم دور بودند و وابستگیای به آدمهای اطرافم نداشتم. در آن روزها بچههای فامیل به خانهی مادربزرگم میآمدند. ما با هم بازی میکردیم تا کمتر احساس تنهایی کنم، اما فایدهای نداشت. خسته و کلافه به سمت اتاقی رفتم و درش را بستم. گوشهای نشستم و به دیوار زل زدم. درونم احساس عجیبی داشتم؛ تا به آن روز هیچوقت قفسهی سینهام سنگین نشده بود و در گلویم احساس خفگی نمیکردم. اما آن روز احساس غم و تنهایی گلویم را سفت چسبیدند و سعی داشتند نفسم را در همان کودکی قطع کنند.
به سمت چپم نگاهی انداختم. کاغذ و مدادی روی زمین افتاده بود. بدون هیچ فکری آنها را برداشتم و با مداد شروع کردم به خطخطی کردن کاغذ؛ انگار کاغذ مقصر تنها شدن من بود و سعی داشتم تنبیهش کنم. بعد از خطخطیهای فراوان لحظهای مکث کردم. در آن زمان من کلاس سوم بودم؛ پس با خود فکر کردم آدمی که سواد دارد باید بنویسد، نه اینکه عین بیسوادها با خط کاغذ را پر کند. بیپروا شروع کردم به نوشتن. نمیدانستم دقیقاً دارم چه میکنم، اما میدانستم به شدت احساس خوبی به من میدهد.
طولی نکشید که آن نوشتهها تبدیل به شعری کودکانه شدند. شعری که از تنهایی من سروده شد. آن شعر را دیگر ندارم و به یاد نمیآورم کجاست. حتی کلمهای از آن را به یاد نمیآورم؛ اما خوب به یاد دارم اولین روز نوشتنم را.
تنهایی مرا به سمت نوشتن سوق داد و نوشتن مرا در تنهاییام همراهی کرد. نوشتن کاری کرد تنهایی دیگر برایم ترسناک نباشد و کاغذ، همان چیزی که فکر میکردم مقصر تنهایی من است، شده بود همدم روزهای تنهایی من.
حال بعد از این همه سال، بدون هیچ ترسی خودم به سمت خلوت با خویشتن قدم برمیدارم؛ زیرا خوب میدانم نوشتن، مثل تمام این سالها هیچوقت مرا تنها نخواهد گذاشت.