یادداشت 4
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۳/۱۰/۴
موضوع: قرار
و صبحی دیگر آغاز شد؛
با صدای تلاشهای آلارم موبایل جهت بیدار کردن من، از خواب بیدار شدم. تختخواب بیرحمانه گرم بود، بدنم را سفت چسبیده بود و بهم اجازهی حرکت نمیداد. با تلاشی شدیدتر از تلاشهای بیکران آلارم موبایل، از جایم بلند شدم و پتویی که از گرما سنگین شده بود را کنار زدم.
صورتم را که شستم، سرمای ناشی از آب بیشتر مرا از بیدار شدن پشیمان کرد. اما باید بلند میشدم، زیرا قرار داشتم. قرار با دوستی که از هزاران خواب و استراحت بیشتر میارزید. قراری که برای رسیدن به لحظهاش بیقرار بودم. پس به طرف کمد لباسهایم رفتم و از بینشان هر لباسی که بیشتر از همه دوست داشتم را انتخاب کرده و پوشیدم.
به موقع سر قرار حاضر شدم و زندگی کردن را آغاز کردیم. لحظات را با تمام وجود نفس کشیدیم و قدمزنان شهر را زیرپاهایمان لگد کردیم. هر کس ما را میدید، گمان میکرد سعی داریم در هر گوشه و کنار این شهر، ردپایی از خودمان باقی بگذاریم.
به سینما رفتیم، فیلم طنزی دیدیم و با خندههایمان گوش شهر را کر کردیم. سپس قهوه و ناهاری خوردیم و به پیادهروی ادامه دادیم. شهر را زیرنظر داشتیم و شهر، ما را زیرنظر داشت. رقابتی بینابین ما و شهر. برای خوشحالی رقابت میکردیم. ساعت به سرعت میدوید و ما به سرعت شادی میکردیم. زمان سعی داشت از ما جلو بزند، اما ما به ساعت توجهی نکردیم؛ زیرا زمان حال چیزی بود که همیشه داشتیم. مهم نبود چهقدر زمان به جلو حرکت میکرد، ما در هر لحظه حضور داشتیم و زندگی میکردیم.
و درآخر به انتخاب خودمان و نه زمان، قرار بینظیر امروزمان نیز به پایان رسید؛
و شبی دیگر آغاز شد.