یادداشت 5
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۴/۸
موضوع: گردشِ بیبرنامه
امروز هیچ برنامهای نداشتم؛ اما این را نیز میدانستم که دلم میخواهد بیرون بروم و کمی از فضای خانه دور باشم. به دوستانم پیام دادم و همگی سرشان با چیزی شلوغ بود؛ یکی نیاز به استراحت داشت. دیگری مهمانی دعوت بود و باقی افراد نیز به نوعی وقت نداشتند.
با خود فکر کردم:
« خب پس باید با فائزه برم بیرون. » و چه تصمیم زیبایی✨
دست فائزه را گرفتم و بدون داشتن هیچ برنامهای بردمش بیرون. سوار اتوبوس شدم و سیدرضی پیاده شدم. رفتم به یک کافه کتاب به نام «اثر». تا بهحال به آنجا نرفته بودم و اسمش را نیز نشنیده بودم؛ فقط چندبار که سوار اتوبوس بودم و داشتم از کنارش رد میشدم، چشمم به نامش خورده بود و با خود فکر کرده بودم:
« حتماً باید یه روز نگاهی به اینجا بندازم. »
و بالاخره رفتم و به طرز باورنکردنیای حس خوبی داشت. مکانی بود نقلی و کلاسیک. خیلی شلوغ بود؛ اما میزی تکی مخصوص من و فائزه خالی مانده بود.
نشستیم و کمی نوشتیم. گارسون سر میز آمد و یک منوی خیلی بامزه روی میز گذاشت. منو شکلِ نوار کاست بود. منوی بامزه را ورق زدیم و در آخر یک نوشیدنی سفارش دادیم به نامِ «گلابتون» که ترکیبی از بیدمشک، خاکشیر، لیمو، گلاب و عسل بود.
طعمش واقعاً بینظیر بود و به خاطر گرم بودن هوا به شدت گوارای وجودمان شد😌👌
بعد از اینکه کارمان با خودکار و دفتر و گلابتون تمام شد، گشتی بین محصولات دستساز و سنتی بسیار زیبای آنجا زدیم و بعد از حساب کردن هم، از کافه خارج شدیم.
حاشیهی وکیلآباد در مشهد بهترین مکان برای پیادهرویست. بنابراین به راحتی میشد تصمیم گرفت که کمی از مسیر را پیاده طی کنیم و از هوا و دیدن فضا لذت ببریم. درآخر هم به دیدن چند نفر از آشناهایمان رفتیم و دیداری تازه کردیم.
این بود داستان گردشِ بیبرنامهی من و فائزه. حالم با فائزه خوب بود و از وقت گذراندن با او حسابی لذت بردم.