عروسکی که گم شده بود
هوا تاریک بود و سرد. در بیابان فاصلۀ زمین و آسمان آنقدر کم بود که هر چند ثانیه یکبار یادش میرفت دارد روی زمین قدم میگذارد یا بر فراز آسمان در پرواز است. حس سرگیجه و خستگی آنقدر بدنش را سفت چسبیده بود که مجبور میشد برای خلاصی از آنها به خودش مشت بکوبد. تمام جانش درد میکرد. به سمت راهی قدم برمیداشت که به احتمال زیاد انتهایی نداشت، اما ثانیهای نمیایستاد؛ زیرا دلش نمیخواست این حقیقت که به عروسکی رها شده تبدیل شده است را بپذیرد و برای آنکه با این حقیقت رو به رو نشود، با نهایت سرعت به سمت جلو قدم برمیداشت. اما خب هر چه جلو میرفت تفاوتی در مسافت مسیرش ایجاد نمیشد. حس میکرد روی یکی از همان تردمیلهایی که در اتاق مادر صاحبش قرار داشت راه میرود. واقعاً که قدم گذاشتن در مسیری که انتها ندارد خسته کننده است. شاید اگر مرگ وجود نداشت هم زندگی از اینی که هست خسته کنندهتر میشد نه؟
ناگهان سنگی زیر پایش لغزید و او را به زمین انداخت. در زیر پایش سرابی خیالی ساخته شد و تصویرش را روی خودش نمایان کرد. دروغ از زیر پایش لغزید و حقیقت از دل زمین بیرون جهید.
حقیقت این بود که او تنها یک عروسک است. هوا سرد بود اما او سرما را حس نمیکرد، زیرا یک عروسک بود. هوا تاریک بود اما او نمیترسید، زیرا یک عروسک بود. حتی میدانست حس سرگیجه و خستگی بدنش هم تنها خیالات عروسکی و کودکانۀ خودش است. اما اگر او به یک عروسک طرد شده تبدیل شده باشد، حداقل حق این را داشت که خسته شود، بترسد و گریه کند، نداشت؟
پس احساس سنگینی درون قلبی که در قفسۀ سینهاش وجود نداشت نشست. بغضش ترکید و اشکهایی نامرئی بر گونههایش سر خوردند. او نمیتوانست دلتنگ باشد زیرا یک عروسک بود. اما ناگهان دلش به اندازۀ چشمان دکمهایش تنگ شد. او نمیتوانست بمیرد چون یک عروسک بود، اما در آخر چشمان همیشه بازش را بست و برای همیشه خوابید.