زخمهای ناشناخته
در را که باز کردم، همانجا خشکم زد. او چه کسی بود؟ به نظر آشنا میآمد، ولی زخمهای روی بدن و صورتش به من اجازهی شناسایی چهرهاش را نمیدادند. شوکه شده بودم، زیرا با توجه به سنش زخمهای زیادی را با خود حمل میکرد. یعنی کی این بلا را سرش آورده بود؟ نکند کسی او را دزدیده و به باد کتک گرفته باشد؟
سعی کردم نگرانیهایم را پس بزنم و به طرفش بروم، شاید چیزی دستگیرم شود.
هنوز در چند قدمیاش بودم که مرا دید؛ ناگهان با عصبانیت فریادی زد و صندلی کنارش را به سمتم پرتاب کرد. شوکه به او خیره شده بودم. به اطراف نگاه میکرد تا ببیند چه چیزی برای پرتاب کردن مجدد پیدا میکند. به سمت کتابهای داخل قفسه رفت و یکی یکی آنها را پرتاب کرد. با ترس همانطور که سعی میکردم جاخالی بدهم، گفتم:
«چرا داری اینکارارو میکنی؟ من قرار نیست بهت آسیبی برسونم. جدی میگم.»
بعد از چند دقیقه نفسنفسزنان لحظهای صبر کرد، ظاهراً خسته شده بود. خوشبختانه به جز یک کتاب چیز دیگری بهم برخورد نکرده بود. همانطور که دستم را که به خاطر ضربهی ناشی از کتاب درد میکرد گرفته بودم، دوباره سعی کردم به طرفش قدمی بردارم. اینبار چیزی پرتاب نکرد؛ فقط با جدیت به من زل زده بود. به او گفتم:
«چه کسی با تو اینکارو کرده؟ چرا همه جات زخمیه؟»
نگاهش را از من گرفت. نمیدانم چرا اما درونش پر بود از تنفر. حال در یک قدمی او ایستاده بودم، دوباره گفتم:
«با من حرف بزن، من بهت کمک میکنم؛ فقط کافیه بگی کی این بلا رو سرت آورده؟»
دوباره با نگاهی منفور به من خیره شد. با صدایی گرفته که خبر از سکوتی طولانی میداد، گفت:
«واقعاً میخوای بدونی؟»
سریع سری تکان دادم و منتظر نگاهش کردم. بدون آنکه نگاهش را از من بگیرد، با دست به سمت راستش اشاره کرد:
«اون اینکارو با من کرده.»
رد دستش را گرفتم و به سمت راست نگاه کردم. با تردید سرم را کج کردم و گفتم:
«ولی اینجا که کسی نیست.»
با پوزخند غمگینی گفت:
«مطمئنی؟»
دوباره برگشتم. اما آنجا فقط یک آینه بود. یک…آینه؟ با چشمانی درشت شده به سمت او برگشتم:
«یعنی میخوای بگی من اینکارو با تو کردم؟»
با سکوتی که پر از حرفهای ناگفته بود به من خیره شد. هول کرده بودم. دوباره گفتم:
«دروغ نگو. راستشو بگو تا بتونم بهت کمک…»
با عصبانیت به سمتم حمله کرد و هولم داد:
«من دروغ نمیگم. این تویی که دروغ میگی، این تویی که همیشه گولم زدی و سعی کردی بهم آسیب برسونی. همیشه بهم قول دادی کمکم کنی اما هیچوقت به سمتم برنگشتی. تمام این زخمها…» روی زمین نشست و اشک ریخت:
«…به خاطر تو روی تنم نقش بستن.»
اصلاً نمیدانستم دارد چه اتفاقی میافتد. دستانم شروع به لرزیدن کردند. چرا آن کودک فکر میکرد من به او آسیب زدم؟ منی که بدون شک دفعهی اولی بود که با او ملاقات میکردم. هقهقکنان دستانش را مشت کرده بود و به زمین میکوبید. نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم و سپس جلویش زانو زدم. با دستم چانهاش را بالا بردم:
«اصلاً باشه قبول. من اینکارو کردم. بهم بگو برای اینکه حالت خوب بشه باید چیکار کنم؟»
نگاهش را از من دزدید و دستم را پس زد:
«چرا میخوای بدونی؟ که باز هم بعد از دونستنش هیچکاری انجام ندی؟»
آهی کشیدم و بلند شدم. میزان بیاعتمادیاش نسبت به من آنقدر زیاد بود که دیگر از کمک به او ناامید شده بودم. در ذهنم دنبال فردی میگشتم که بتواند به او یاری برساند؛ اما کی؟ اصلاً در این دنیا آدمی وجود داشت که این کودک بتواند به او اعتماد داشته باشد؟ منظورش از اینکه من به او آسیب زدهام چیست؟ چرا باید دائم این را بگوید و مرا پس بزند؟ تصمیم گرفتم این سؤال را بلند بپرسم:
«حداقل بهم بگو چیکار کردم که میگی بهت آسیب زدم؟ من دفعهی اولیه که دارم میبینمت و اصلاً امکان نداره بهت صدمه زده باشم. برام توضیح بده چرا این حرفهارو میزنی؟ شاید کسی که بهت آسیب رسونده شبیه من بوده، آره؟»
با صورت کودکانهاش، پوزخندی بزرگانه زد و روبهرویم ایستاد:
«آدم هیچوقت کسی رو که بهش آسیب رسونده یادش نمیره. شاید حس دردی که از اون آسیب بهش رسیده باشه رو یادش بره، اما غیرممکنه فردی که بهش آسیب زده و زیر پاهاش له کرده رو فراموش کنه.»
از حرفهایش حس خوبی نمیگرفتم. به سمت آینه رفت و دستش را روی آن قرار داد:
«تو یادت نمیاد، چون دلت نمیخواد به یاد بیاری چیکار کردی. گاهی فراموشی فقط یک واکنشه، برای نجات پیدا کردن از حس عذابوجدان.»
نسبت به سنی که بهش میخورد داشته باشد، حرفهای بزرگانهای به زبان میآورد؛ حرفهایی که من معنیشان را متوجه نمیشدم. انگار هیچکدام از آن کلماتی که بیان میکرد در دایرهلغات من حضور نداشتند. نمیدانستم در برابر حرفهایش باید چه پاسخی بدهم. با دست به من اشاره کرد که کنارش بایستم. با قدمهای مردد کنارش رفتم و مثل او به آینه خیره شدم. با جدیت همانطور که از داخل آینه به من نگاه میکرد، گفت:
«اگر ایندفعه واقعاً میخوای کمکم کنی، پس خوب گوش بده. در این لحظه تنها چیزی که نیاز دارم اینه که من رو به یاد بیاری. شجاعانه با عذابوجدانت روبهرو بشی و برای خوب شدن زخمهام زمان بذاری. دیگه برام مهم نیست قبلاً چه اتفاقی افتاده؛ اگر منو بشنوی، منو ببینی و درکم کنی، میبخشمت. از پسش برمیای؟»
او را به یاد بیاورم؟ یعنی واقعاً من فراموشی گرفتهام؟ آخر چه طور ممکن است؟ هنوز هم نمیدانستم دارد چه اتفاقی میافتد. ناگهان حس سرگیجه و بیحسی وجودم را بلعید و مرا به زمین انداخت؛ انگار افسارم دست کسی افتاده بود که سعی داشت مرا کنترل کند. سعی داشت مرا از آنجا بیرون بکشد و بگوید: «فراموش کن، فراموش کن چی شنیدی و بهش توجهی نکن.»
طولی نکشید که حس و کنترل دست و پاهایم را از دست دادم. دستانم مانند عروسکهای خیمهشببازی، بالا و پایین میرفتند و پاهایم بدون اینکه خودم بخواهم، به سمت در به حرکت درآمده بودند. در همان حال سعی کردم به عقب نگاه کنم، آن کودک با ناراحتی به من زل زده بود. از او کمک خواستم اما او گفت که خودم باید از پس این موضوع بربیایم؛ اما آخر چه موضوعی؟ اینجا کجا بود که درونش گیر کرده بودم؟ اصلاً چیشد که آن کودک را دیدم؟ آیا در حال دیدن خواب و رویا بودم؟ یا مانند فیلمها در زمان سفر کرده بودم؟ چیشد که حس کردم باید به این کودک کمک کنم و به او اهمیت دهم؟ حالا که فکر میکنم اصلاً یادم نمیآید که از کجا به این نقطه رسیدهام. حتی انگار همین الان، همانطور که توسط چیزی به بیرون کشیده میشوم، این را نیز فراموش میکنم که من…چه کسی هستم؟
همه چیز چرخید، من نیز چرخیدم. صداهای مختلف با هم مخلوط شده و در هم پیچیدند. تصاویر ناباورانهای جلوی چشمانم ظاهر شدند. من شلاقی به دست گرفته و داشتم…داشتم آن کودک را می زدم؟ از ترس سر جایم افتادم. جلوی همان در. دیگر نه میتوانستم دوباره داخل بروم و نه میتوانستم از جلوی آن در دور شوم. کودک سرش را کج کرد و با دلخوری گفت:
« هردفعه دیدنش حتی برای خود تو هم سخته. اونوقت فکر کن من تا الان چی کشیدم. »
نه. این نمیتوانست حقیقت داشته باشد. این نباید حقیقت داشته باشد. ناگهان خشمی درونم جوانه زد. با عصبانیت از جایم بلند شدم و به طرف آینه دویدم:
« این حقیقت نداره…»
درون آینه خودم را دیدم؛ اما خودم را نمیشناختم. درواقع شک کردم. دستم را بالا بردم. او نیز دستش را بالا برد. خودم بودم. پس چرا آنقدر چهره ام فرق می کرد؟ انگار هم خودم بودم هم نه. او کیست؟ اگر او منم، پس من کیستم؟
کودک آهی کشید و گفت:
« امیدوار بودم ایندفعه از پسش بربیای، ولی با این رفتارهای تکراریت چشمم آب نمیخوره. همیشه همینکارو میکنی. کلی به آینه زل میزنی و انکار میکنی که اون تویی. و بعدشم که من بهت میگم منم خود توئم، قاطی میکنی. »
چشمانم گرد شدند و برگشتم:
« چی؟؟ چرا اینقدر چرت و پرت میگی؟ قصدت از این حرفهای مسخره چیه واقعاً؟ »
کودک چشمانش را در کاسه چرخاند:« بفرما دیدی گفتم؟»
خواستم به طرف کودک بروم که ناگهان دستی گردنم را چسبید و به سمت آینه برد. سرم را محکم به آن کوبید. خود درون آینهام با صدایی به شدت کلفت فریاد زد: « پس کی قراره دست از سر این بچه برداری؟ چرا اینقدر دربرابر پذیرش کسی که هستی مقاومت میکنی؟ یکبار برای همیشه بزرگ شو و مسئولیت کارهات رو بپذیر.»
خشم درونم با هر کلمه بیشتر و بیشتر میشد. تمام بدنم گُر گرفت. مشتی به آینه کوبیدم: « تو کدوم خری هستی که به من میگی چیکار کنم و چیکار نکنم؟»
«من توئم احمق. اینقدر فهمش برات سخته؟ »
به زور خودم را از آینه جدا کردم. سرم به خاطر برخورد با آینه خونریزی کرده و گیج می رفت. نگاهی به کودک که دست به سینه نشسته و با ناامیدی به من زل زده بود، انداختم. گفت: « خداوکیلی این بار رو دووم بیار. »
نفسم کند شده بود؛ به سختی گفتم: « من…من از پسش برنمیام.»
و افتادم.
.
.
.
چشمانم را آرام باز کردم. سرم درد میکرد. نمیدانستم کجا هستم. با چشمانی که از درد کمی جمع شده بودند، به اطراف نگاه کردم. فقط یک در دیدم. به سختی بلند شدم. به طرف در رفتم. در را که باز کردم، همانجا خشکم زد…