ماه را دیدم؛ بیتاب بود. میگفت: کاش خورشید بودم و درخششم از خودم بود.
خورشید را دیدم؛ غمگین بود. میگفت: کاش مانند مهتاب درخششم تاریکی را از بین میبرد؛ مگر درخششی که در روز باشد و گرمایش دیگران را آزار دهد، چه فایدهای دارد؟
ابر را دیدم؛ میگریست. میگفت: من هم در روز هستم و هم شب؛ اما مانند آندو، هیچ درخششی ندارم.
و من افسوس خوردم که همیشه درخشش نداشتهها، از داشتهها بیشتر است.