درخشش

 

ماه را دیدم؛
بی‌تاب بود.
می‌گفت: کاش خورشید بودم
و درخششم از خودم بود.

خورشید را دیدم؛
غمگین بود.
می‌گفت: کاش مانند مهتاب درخششم تاریکی را از بین میبرد؛ مگر درخششی که در روز باشد و گرمایش دیگران را آزار دهد، چه فایده‌ای دارد؟

ابر‌ را دیدم؛
می‌گریست.
می‌گفت: من هم در روز هستم و هم شب؛
اما مانند آن‌دو، هیچ درخششی ندارم.

و من افسوس خوردم
که همیشه درخشش نداشته‌ها،
از داشته‌ها بیشتر است.

1403/1/8

Written by: فائزه واعظ