دلیلش را نمیدانم، تو میدانی؟
زمانی که در خیابان قدم میزنم. احساس میکنم همه به من نگاه میکنند! اما در حقیقت هیچکس حواسش به من نیست!
دلیل این احساس را نمیدانم! تو میدانی؟!
زمانی که لباسی که دوستش دارم را در مهمانی میپوشم، فکر میکنم همه مرا به تمسخر میگیرند. اما در واقع هیچکس لباسم را نمیبیند!
دلیل این افکار را نمیدانم! تو میدانی؟!
وقتهایی که در جمع سخن میگویم، احساس میکنم دیگران با شنیدن حرفهایم مرا قضاوت میکنند! در صورتی که آنها اصلاً به من گوش نمیدهند و حرف خودشان را میزنند!
دلیل این قضاوتها را نمیدانم! تو میدانی؟!
اوقاتی که در کارهایم شکست میخورم، میترسم که نکند کسی مرا دیده باشد و با دست نشان دهد! اما در واقعیت هیچکس متوجه زخمی شدنم هم نمیشود!
دلیل این ترسهای الکی را نمیدانم! تو میدانی؟!
وقتی زندگیم را خودم باید بسازم؛
وقتی خودم باید تا آخر ادامه دهم تا به اهدافم برسم؛
وقتی این منم که باید دستم را بگیرم و موقع زمین خوردن، خود را بلند کنم و خاک شلوارم را بتکانم؛
وقتی این خودم هستم که باید خودم را در آغوش بگیرم و اشکهایم را پاک کنم تا بتوانم به ترسهایم غلبه کنم؛
وقتی در زندگیم در آخر خودم هستم و خودم؛
دیگر چرا باید دلیلی وجود داشته باشد که نگران نگاهها، نظرها، حرفها، پوزخندها، قضاوتها و غیره و غیرهی دیگران باشم؟!
من هر چه فکر میکنم دلیلی برایش پیدا نمیکنم. من واقعاً دلیل توجه بیش از حد به نظرات دیگران را نمیدانم!
تو چی؟ تو میدانی؟!
1402/8/2
Written by: فائزه واعظ