قدرت

گفتند گریه نکنم؛
گفتند اشک هایم را پاک کنم و لبخند بزنم.
حرف هایشان گریه ی مرا بیشتر کرد.
گوش هایم را گرفتم؛
درست مانند کودکی که گوشش از صدای گریه ی خودش پر شده و صدای دیگری نمیشنود!

اما آنها ادامه دادند؛
گفتند قوی شو؛
از جایت بلند شو و با وجود لرزش قدم هایت گام بردار؛
گفتند ضعیف و ترسو نباش!

خسته ام کردند.
از جانم چه میخواهید؟
باید قوی باشم؟ همین کافی ست؟
بسیار خب.

رفتم جلوی آینه؛
مدادی برداشتم و بر روی صورتم لبخندی کشیدم؛
مدادی دیگر برداشتم، بر روی اشک هایم کشیدم و پنهانشان کردم.

صدا ها رفتند و سکوت شد.
گویی آن مداد ها بر روی آنها کشیده شده باشند!
من قوی شده بودم.
من؛
قدرتِ پنهان کردن خودم را پیدا کردم.
قدرتِ خودم نبودن را…

 

 

1402/7/26

Written by: فائزه واعظ