نیازی به بال هست؟

دنیا واقعاً جای عجیبیه.
هر کس رو که بخواد ازت بگیره، اول تبدیلش میکنه به تنها کس و بزرگ ترین فردی که توی قلبت میتونه وجود داشته باشه. بعد درست زمانی که اوج گرفتی، یکهو اون فرد و ازت میگیره. و تو بین زمین و آسمون، درحالی که در مرتفع ترین جای ممکن قرار داری، متوجه میشی تنها بال پروازی که داشتی اون فرد بوده.

پس شروع میکنی به سقوط کردن. همینطور که در حال سقوط هستی، تمام خاطرات عین یک فیلم از جلوی چشم هات عبور میکنن. دلتنگ میشی، عصبانی میشی، دلت میخواد انتقام بگیری اما خودت درحال سقوطی و راه نجاتی نمیبینی و تنها چیزی که رو به روته، مرگه.

همونجا، درست تو همون لحظه، زندگیت به قبل از دیدن اون فرد و بعد از دیدن اون فرد تقسیم میشه. با ناامیدی به سقوط ادامه میدی و دیگه هیچ کار نمیکنی. خودت و برای تموم شدن آماده میکنی.

اما وقتی به زمین رسیدی با یک معجزه رو به رو میشی. تو هنوز زنده ای! با وجود افتادن از اون ارتفاع بلند، هنوز زنده ای، نفس میکشی و قلبت میتپه. و اونجاست که میفهمی تمام این مسیر به زمین ختم میشد تا بهت یادآوری کنه تو اهل زمینی نه آسمون. چرا به جای جلو رفتن اوج گرفتی؟
بله درسته اون فرد بالهای تو بودن. اما با خودت رو راست باش، اصلاً نیازی به داشتن بال داری؟

به پاهات نگاه میکنی. پاهات! زمانی که اون بالا بودی، اصلاً ازشون استفاده ای نکردی. تو حرکت نمیکردی، حرکت داده میشدی. هیچ چیز متعلق به تو نبوده و تو، خودت نبودی.
شروع میکنی به راه رفتن. متوجه میشی از دست دادن اون فرد، به تو جلو رفتن و آموخت و جلو رفتن، به تو یادآوری میکنه که انسان نیازی به داشتن بال نداره، انسان با پاهاش پرواز میکنه.

 

1402/12/21

Written by: فائزه واعظ