یک مرگِ تأثیر‌گذار یا یک زندگیِ مؤثر؟

 

همیشه میگفت: تصور میکنم مثل بازیگران خفن داخل فیلم‌ها جوری بمیرم که تا ابد دیگران را به خاطر نبودنم تحت تأثیر قرار دهم.

یادم می‌آید خیلی مصمم این حرف‌ها را میزد. انگار که کاملاً چندین دهه‌ست بر روی این تصمیم هدف‌گذاری کرده!

یک روز به او گفتم: منظورت از اینکه به خاطر نبودنت دیگران تحت تاثیر قرار بگیرند چیست؟

با چشمانی درخشان پاسخم را داد:
دوست دارم آنقدر زندگی را خوب زندگی کنم که بعد از مدتی اگر نبودم، نبودنم حس شود. آنقدر در زندگی به مردم نیکی کنم و دوستشان بدارم، آنقدر خوب باشم که مردم با نبودنم، احساس دلتنگی کنند.

لبخند کمرنگی زدم و ناخودآگاه گفتم:
پس تو میخواهی مردم برده‌ی تو باشند؟

به شدت جا‌ خورد و با اخم گفت:
چی؟ نه من همچین چیزی نگفتم. اتفاقاً برعکس! من دلم میخواهد تمام و کمال آن‌ها را شاد کنم و برایشان وقت بگذارم.

سری تکان دادم:
نه…تو درواقع به خاطر توجهی که دوست داری از آنها دریافت کنی، میخواهی جوری زندگی کنی که احساسات دیگران تا ابد برده‌ی احساسات تو باشد و قسمت غم انگیز ماجرا اینجاست که برای اینکار ابتدا احساسات خودت را برده‌ی آنها میکنی. و اینگونه هم خودت را اذیت میکنی و هم دیگران را!

به نظر من، اگر میخواهی مرگ تأثیرگذاری داشته باشی، باید جوری زندگی کنی که مردم بعد از نبودنت احساس ضعف و ناتوانی نکنند، بلکه حس کنند به خاطر زندگی تاثیر گذارت، به شدت قوی شده‌اند. به وسیله‌ی ارزشی که برایشان قائل بودی، به آنها قدرتی هدیه داده باشی، که بتوانند بدون هیچ ترسی زندگی کنند و ادامه دهند. و حتی اگر هیچوقت تو را به یاد نیاورند، قسمتی از روحشان تا ابد به خاطر تو خواهد درخشید.

واقعیت این است که مردم درنهایت تو را فراموش خواهند کرد، اما زخم‌های روحشان و همینطور مرهمی که بر روی آن زخم‌ها گذاشته شده است را نه. تا ابد با آنها زندگی خواهند کرد زیرا همانطور که آن زخم‌ها جزئی از روحشان شده، مرهمی که بر روی آن زخم‌ها گذاشته میشود نیز بخشی از روح را برای خودش میکند.
پس اگر میخواهی مرگی تأثیرگذار داشته باشی، ابتدا سعی کن زندگیت برای خودت و بقیه مؤثر باشد. و نه به خاطر تشکر و شهرت، بلکه به خاطر پاک شدن حداقل یک زخم از یک روح!
مغز یک چیز دنیوی‌ست و درنهایت تمام خاطرات محو خواهند شد. پس بهتر نیست به جای تبدیل شدن به یک خاطره‌ی خوب، سعی کنیم به بخشی از یک روحِ ابدی تبدیل شویم؟

 

 

1402/7/277

Written by: فائزه واعظ