127Hours (2010)
راه فراری نیست؛ تنهایی زمانی دامنت را میگیرد و مانند کودکی با التماس آنرا میکشد تا به او توجه کنی. البته دروغ چرا؟ از یک کودک خیلی خشنتر این کار را میکند؛
زیرا عصبانیست از نادیده گرفته شدن توسط ما. ناراحت است از اینکه ما همیشه دیگری را به با او بودن ترجیح دادهایم. دلخور است؛ زیرا ما معمولاً با بودن با او احساس خوبی نداریم و دائم در تلاش هستیم تا از دستش فرار کنیم.
به همین دلیل روزی طوری مجبورمان میکند او را احساس و درک کنیم که دیگر راه فراری نداشته باشیم و درواقع تنها راهی که داریم پذیرش و تسلیم دربرابر اوست.
فیلمِ « 127Hours » نیز تنهایی را به تصویر کشید. زیبا، باشکوه و البته تلخ. واقعیتی را به تصویر کشید که ترسناک است اما هرکسی در زندگیاش باید آنرا تجربه کند. آن هم نه یکبار؛ تا زمانی که زندهاست.
و این تنهایی مانند آن تنهاییهایی نیست که در اتاقی زیر باد کولر بنشینی و با خودت چای بنوشی و موسیقی مورد علاقهات را گوش دهی. این تنهایی در بدترین زمان ممکن و درست در لحظهای دامنت را میگیرد که تو بیشتر از همیشه نیاز داری کسی به دادت برسد و نجاتت دهد. انسان در این لحظه وارد بُعد بحران و بقا میشود.
فیلمنامهی این فیلم، بر اساس داستان واقعی کوهنوردی به نام آرون رالستون با بازی جیمز فرانکو ساخته شده است و همین دو موضوع، داستان را تأثیرگذارتر میکند.
این کوهنورد که بسیار جسور و نترس بود، روزی در یک کوهستان پایش لیز خورده، در دل یک صخره افتاده و دست راستش بین صخره و یک تختهسنگ بزرگ گیر میکند.
در ابتدا منتظر میماند کسی از راه برسد و کمکش کند و با تمام وجود فریاد میزند تا شاید کسی صدایش را بشنود؛ اما هیچکس آنجا نبود. به همین دلیل مجبور میشود تنهایی و به مدت ۱۲۷ ساعت، در آن بیابان برای زندهماندن بجنگد.
او که هرچه تلاش کرد، موفق نشد با زور سنگ را جابهجا کرده و دستش را دربیاورد، تصمیم گرفت هر آنچه در اختیار دارد را از کیفش درآورده تا ببیند با وسایلی که دارد، چهکاری از دستش برمیآید. این وسایل برای من نماد داراییهای درلحظهمان بود؛ چیزهایی که با همانها باید راهحلی بسازیم و مشکل را در لحظه حل کنیم.
بالاخره تصمیم میگیرد با تنها چاقوی کُندی که داشت، سنگ را بتراشد؛ اما بعد از مدتی تلاش، متوجه میشود با تراشیدنش، سنگینیِ سنگ، بیشتر روی دستش میافتد.
در همین لحظاتی که آرون رالستون زیر تختهسنگ گیر افتاده و تلاش میکند راهی برای نجات بیابد، اضطراب و ترس به وضوح به تصویر کشیده شده و به مرور زمان و با کمبود آب و غذا، به تحلیل روانی و جسمی دچار میشود. و البته اضطراب و ترس کمکم جایشان را به افسردگی و تنهایی میدهند؛ به ویژه زمانی که دیگر درک میکند هیچکس برای کمک به او نخواهد آمد. این تجربه باعث میشود که آرون به بازنگری در زندگی و روابطش بپردازد و به نوعی خودشناسی دست یابد.
این داستان، نشاندهندهی یک سفر درونی و بیرونی است و آرون در این سفر، نهایتاً مجبور میشود برای نجات خود، از دستش دل کنده و آن را قطع کند.
دیگر خودتان تصور کنید یک فرد چهقدر باید سختی کشیده و به رشد و شجاعت رسیده باشد که مجبور به گرفتن همچین تصمیمی شود! آن هم با داشتن تنها یک چاقوی کُند…
فیلم خیلی ماهرانه به بررسی موضوعاتی مانند درک وجود مشکل در لحظه، پذیرش شرایط دشوار، پذیرش تنهایی، تلاش برای بقا، قدرت اراده، و بازتاب زندگی و روابط انسانی میپردازد.
ناگفته نماند که موردی دیگر نیز این بین، توجهم را به خود جلب کرد؛ یک دوربین.
مرد از لحظهای که دیگر امیدی به نجات نداشت، دوربینی که از آن برای عکاسی استفاده میکرد را جلویش گذاشت و سعی کرد وضعیتش را برای خانواده و دوستانش که احتمال داشت بعد از مرگش به آن دوربین دسترسی پیدا کنند، توضیح دهد.
زمانی که این کار را کرد، وضعیتی که درونش قرار داشت را به وضوح دید و همین باعث شد نتواند تسلیم شود؛ زیرا نمیتوانست به چشمان خودش نگاه کند و ببیند که برای نجات خودش کاری انجام نمیدهد. پس بهخاطر خودِ گذشته و خودِ آیندهاش تلاش کرد و نجات یافت.
درست است که در این راه، یک دستش را از دست داد، اما چیزهای باارزشتری همچون شجاعت، خودشناسی، خودباوری و تابآوری به دست آورد.