Tangled (2010)

 

احتمالاً خیلی‌ها این انیمیشن را دیده باشند، درست مثل خودم که بارها آن را دیده‌ام، اما هیچگاه از دیدن دوباره‌اش خسته نمی‌شوم. پس بیشتر از آنکه این یادداشت را بنویسم تا انیمیشن را معرفی کنم، درواقع دلم می‌خواست راجع به آن با شما حرف بزنم.

اولین‌باری که انیمیشن گیسوکمند را دیدم، تنها ۸ سال داشتم. یادم است با هر ثانیه‌اش متأثر می‌شدم و عاشقش شده بودم. اما دروغ چرا؟ در آن سن چیز خاصی از مفهوم انیمیشن دست‌گیرم نشده بود. امشب که بعد از مدت‌ها دوباره سراغ دیدنش رفتم، اسرار پنهان‌شده از چشمان خودِ ۸ ساله‌ام را یافتم.

روزی روزگاری، دخترکی به نام راپونزل که موهایی بسیار بلند و طلایی‌رنگ داشت، در برجی مرتفع حبس شده بود. او که کم‌کم دیگر خود واقعی‌اش را نمی‌شناخت، احساس می‌کرد هیچگاه زندگی نکرده و یا بهتر است بگویم:
« هیچگاه زندگی خودش را زندگی نکرده. »

او رؤیایی پیدا کرده بود. هر سال زمان تولدش فانوس‌هایی در آسمان به چشمش می‌خورد که نمی‌دانست دقیقاً چه چیزی هستند و رؤیایش شده بود:
دیدن این فانوس‌های درخشان.
احساس عمیقی در دلش می‌گفت که آن فانوس‌ها به او و وجودیت واقعی‌اش مرتبط هستند؛ گویی نوری از درون، او را به نور فانوس‌ها متصل می‌کرد.

مادرخوانده‌ی این دختر که درواقع پیرزنی بود که او را برای منفعت خودش در کودکی دزدیده بود، همواره سعی داشت دخترک را از مواجهه با واقعیت درونش دور کند. و این کار را با ترساندن او و دادن امنیتی دروغین به او انجام می‌داد.

در همین حین، پسری تبهکار که تاجی از قصر دزدیده بود، برای پناه بردن از دست نگهبانان قصر، به برج می‌رود و دختر آن را گیر می‌اندازد. بعد از جر و بحث‌های مختلف، با یکدیگر معامله می‌کنند که پسر، راپونزل را برای دیدن فانوس‌ها ببرد و درواقع کمکش کند با رؤیایش روبه‌رو شود. و در مقابلش، دختر نیز قول داد که تاج را به او برمی‌گرداند.

راپونزل بالاخره تصمیم گرفت از مکان امن خودش بیرون برود و با دنیای ترسناک و ناشناخته‌‌ی بیرون روبه‌رو شود. بعد از اینکه با ترس خودش روبه‌رو شد و به دنیای بیرون پا گذاشت، احساسات ضد و نقیضی به سراغش آمدند؛ گاهی بسیار خوشحال بود و احساس آزادی می‌کرد و گاهی از اینکه دل مادرش را شکسته و می‌دانست از فهمیدن این موضوع عصبانی می‌شود، نگران و مضطرب می‌شد. گاهی بی‌پروا لذت می‌برد و احساس پیروزی می‌کرد و گاهی نیز از بیرون آمدن از مکان امنش پشیمان می‌شد. احساس شک و تردید نسبت به خود و رؤیایش. و همچنین احساس اینکه با وجود تمام این ترس‌ها، هیچ‌جوره حاضر نبود به گذشته‌ و منطقه‌ی امنش برگردد.
این احساسات، همواره برای افرادی به وجود می‌آید که به‌خاطر آزادی‌ای می‌جنگند که حقشان است، اما کسی این حق را به آنان نمی‌دهد…

در این راه با همراهی پسر که یوجین نام داشت، توانست شجاعت خودش را به دست بیاورد. هردوی آنها به یکدیگر کمک کردند تا به خود واقعی‌شان نزدیک‌تر شده و از حقیقت وجودیشان خجالت‌زده نباشند.
آنها به یکدیگر اعتماد کرده و رازهایی از زندگی خود را به هم نشان دادند. یوجین اسم واقعی و زندگی‌اش را به راپونزل گفت و راپونزل نیز راز موهای جادویی‌اش را با خوب کردنِ زخم دست پسر، فاش کرد. که این بخش از نظر من، نماد مرهم گذاشتن روی زخم‌ دیگری با نور درونی بود.

مادرخوانده‌ی راپونزل با نقشه، یوجین را گیر انداخت و به دختر دروغ گفت که یوجین او را رها کرده و از اعتماد او سواستفاده کرده تا دوباره احساس امنیتی دروغین ایجاد کرده و او را به سمت خودش بکشد.

اما یوجین به کمک همراهانی وفادار به سمت برج رفته و برای نجات راپونزل با مادرخوانده‌اش روبه‌رو شد؛ و همین سبب شد توسط شمشیر پیرزن زخمی شود و جانش به خاطر بیفتد.

راپونزل که وضعیت یوجین را وخیم دید، خودش را تسلیم مادرخوانده کرد تا با فداکاری‌اش، اجازه دهد جان یوجین را با موهایش نجات دهد و سپس در ازای آن، به همان زندگی دروغین خود ادامه دهد.

اما در پایان انیمیشن، زمانی که راپونزل برای نجات یوجین سعی داشت موهایش را روی زخم بگذارد، یوجین جلویش را گرفت و با تیکه‌شیشه‌ای، موهایش را برید تا قدرت جادویی‌شان از بین رفته و راپونزل از شر پیرزن خلاص شود.
یوجین از هوش رفت اما با اشک راپونزل که از درون نورانی‌اش زاده می‌شد، دوباره شفا یافت. و هردو نزد خانواده‌ی واقعی راپونزل رفته و با یکدیگر ازدواج کردند.

این انیمیشن به خوبی قدرت نیروی درونی و روشنایی حقیقی روح پاک را به تصویر کشید و ثابت کرد که نور حقیقی می‌تواند تو را به سمت خودِ حقیقی، رؤیای حقیقی، زندگی حقیقی و حتی معشوق حقیقی‌ات ببرد؛ مهم نیست چه قدر دشمن و مانع داشته باشی. پس باید همواره به ندای‌درون و نور زیبایش اعتماد کرده و به جلو حرکت کنیم.