Wild (2014)

 

همه روزی گم می‌شویم. زندگی ما را پنهان می‌کند در لابه‌لای اتفاقاتش. لحظه‌ای به‌ ما اجازه‌ی تفکر و یا درنگ نمی‌دهد و هیچ حق انتخابی نداریم. گم می‌شویم در زندگی؛ زیرا نمی‌دانیم چگونه زندگی را زندگی کنیم.

دخترِ فیلمِ « Wild » نیز این‌چنین بود. اتفاقات زندگی باعث شد کم‌کم گم شود و خود را زمانی پیدا کند که درواقع دیگر خودش نبود. او تبدیل شده بود به فردی تنفرآمیز که همواره به آدم‌ها و مواد چسبیده، به امید آنکه تا ابد در خوشی غرق شود، هیچوقت به سطح آب برنگردد و مجبور به روبه‌روشدن با آسمانِ منفورِ درونش نشود.

و خب بدیهی‌ست که او در این راه همه‌چیزش را فدا کرد؛ ابتدا خودش، خانواده‌اش، دوستانش و درآخر همسرش را.
او که دیگر چیزی برای از دست‌دادن نداشت، تصمیم گرفت سفر کند. سفری به اصطلاح کوهنوردی، اما چیزی صدبرابر سخت‌تر و طاقت‌فرسا‌تر از آن؛ سفری بیش‌از هزار مایل از کویر کالیفرنیای جنوبی تا جنگل‌های انبوه اوریگان، آن هم با پای پیاده!

داستان این فیلم، براساس کتاب پرفروش شریل استراید، با همین عنوان و در اصل، بخشی از زندگی‌نامه‌ی خود استراید می‌باشد.

اولین سکانس فیلم با لحظه‌ای از سفر او آغاز شد که سختی و دردی که دختر تحمل می‌کرد را به‌خوبی نشان می‌داد. او زمزمه کرد:
« ترجیح می‌دهم یک چکش باشم تا یک میخ »

این فیلم جدال بین طبیعت و انسان را به‌خوبی نشان می‌دهد. جدالی بی‌پایان میان طبیعتِ زندگی، طبیعتِ انسان و درنهایت تاب‌آوری‌.

اما چیزی که بیشتر از همه مرا به این فیلم جذب کرد، نقل‌قول‌های کوچک و متفاوتی بود که دختر آنها را در دفترچه‌های مخصوص کوهنوردان می‌نوشت. این دفترچه‌ها در هر مکانی که پا می‌گذاشت حضور داشتند و نماد مقصدهای مختلف بودند. و دختر به هر مقصدی که می‌رسید، درسی را در دفترچه‌ی مخصوصِ آن منطقه ثبت می‌کرد. به‌عنوان مثال یکی از آن نقل‌قول‌های طلایی بدین شکل بود:

« اگر از خودت ناامید شدی، کم نیار و باز هم ادامه بده »

_ امیلی دیکنسون و شریل استراید

این دختر در راه علاوه‌بر سختی‌هایی که برای دوام‌آوردن در بیابان‌های بی‌آب و علف تحمل می‌کند، با آدم‌های بسیاری هم ملاقات می‌کند. برخی از آن آدم‌ها او را در این راه تشویق می‌کنند و برخی نیز سعی دارند جلویش را بگیرند و به او می‌گویند: « تا دیر نشده تسلیم شو. »

دختر نیز دائم با خود فکر می‌کند:« باید برگردم یا باید همچنان ادامه بدم؟ »
و با وجود ترس‌ها و خستگی‌هایش باز هم به راه‌رفتن ادامه داد. او در این سفرِ تنهایی، دائم به گذشته و خاطرات دردناکش فکر می‌کند. گاهی خودش را سرزنش می‌کند، گاهی دلتنگ می‌شود، گاهی می‌ترسد، گاهی هم خوشحال است. این سفر و ویژگی‌هایش کاملاً به سفر درونی و خودشناسی یک انسان اشاره دارد.

همچنین کوله‌پشتی دختر به‌طرز طنزآمیزی بزرگ و سنگین بود، به‌طوری که زمانی که می‌خواست آن را کول کند، چندین بار زمین خورد. این کوله‌پشتیِ بامزه نیز برای من نماد وابستگی‌هایی‌ست که ما در مسیر خودشناسی داریم و باید یادبگیریم چیزهایی که ضروری نیستند را دور بیندازیم تا با باری سبک‌تر قدم برداریم.

و درآخر او که این سفر را با موفقیت به پایان رسانده، حال با خود جدیدی رو‌به‌رو می‌شود که مدت‌ها بود گمش کرده.
دختر سفر زیبایش را با این جملات به‌پایان رساند:

« درآخر فهمیدم لازم نیست اینقدر و تا این‌حد خودم و شکنجه بدم. فهمیدم که دیدن ماهی‌های زیر آب همه چیز بود؛ واقعاً همه‌چیز بود. زندگی من، عین همه‌ی زندگی‌ها، رازآلود و غیرقابل برگشت و مقدس بود. خیلی نزدیک بود، کاملاً حضور داشت، بیش از حد به من تعلق داشت. و چه‌قدر وحشیانه‌ست که اجازه بدی، خودش ادامه بده… »