یادداشت 1

یادداشت امروز من : 1403/5/2

و امروز هم گذشت و تمام شد. هنوز هیچی نشده رسیدیم به سومین روز از ماه مرداد. زمان به شدت سریع درحال گذرکردن است و این گذرکردن، هم کمی مرا می‌ترساند و هم از طرفی حس هیجان عجیبی را بهم منتقل می‌کند.

گاهی نگرانم که نکند‌ راهی که انتخاب کرده‌ام مرا از مقصد دور و از مسیر منحرف کند؛‌ اما این را خوب می‌دانم که در حقیقت زندگی تماماً مسیر است. هیچ مقصدی وجود ندارد و زندگی یعنی لحظه‌ی حال. در این لحظه نیز فائزه مثل همیشه بهترین تصمیم را گرفته‌ و برای رویا و هدفش درحال تلاش است.

شاید به ظاهر کند پیش برود و مشخص نباشد که به هدفش نزدیک‌تر می‌شود؛ اما واقعیت این است که هر قدمی که بردارد رو به جلو است. اصلاً نمی‌تواند رو به عقب باشد، زیرا قدم‌هایش هیچ ربطی به گذشته ندارند و تماماً به آینده مربوط می‌شوند. همه‌ی گام‌ها جدید هستند و پا گذاشتن روی ردپاهای قدیمی نیستند.

شاید درحال حاضر هوا برفی باشد و زمین یخ‌زده؛
شاید همه‌جا برف‌ و بوران باشد و پوستم از سرما قرمز شده باشد؛
اما حداقل فانوسی در دست دارم؛
فانوسی که با نورش دائماً به من نشان می‌دهد برف‌ها، خیلی زود ردپاهای گذشته‌‌ام را می‌پوشانند و من مجبورم به ادامه‌دادن و ساختن ردپاهای جدید.
زیرا اگر حرکتی نکنم گم می‌شوم و از سرما نیز یخ خواهم زد؛ و این یعنی همان تسلیم‌شدن.

پس ادامه می‌دهم تا زمانی که شبِ برفی، روز شود و آفتاب برف‌ها را آب کند.
ادامه می‌دهم تا زمانی که از دل برف‌های روی زمین، جوانه‌‌ای بیرون بزند؛

جوانه‌ای از دل ردپاهای یخ‌زده‌ی من.