یادداشت 3

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۳/۸/۱۶

موضوع: نامه‌

 

خسته شدی؛
می‌دونم.
دارم همه چیز رو با چشمم می‌بینم و با بدنم حس می‌کنم.
قدم به قدمت، پاهای خستم رو برمی‌دارم و می‌رم جلو.
می‌دونی دیگه، مگه نه؟

از اینکه یه مدته مداوم نمی‌نویسم کمی دلخوری؛
از اینکه پلن‌هایی که برای آینده داری رو کمی به تأخیر انداختم دلخوری؛
از اینکه بیشتر از این توان ندارم در روز کاری انجام بدم دلخوری؛
اما می‌دونم تو هم می‌بینی.
می‌بینی که دارم تلاش می‌کنم؛
فقط برای تو.

می‌دونم درکم می‌کنی؛
می‌دونم تو هم کنارمی و همه چیز رو می‌بینی.
پس امشب تصمیم گرفتم این نامه رو برات بنویسم
و ازت تشکر کنم که ادامه میدی.

مهم نیست؛
مهم نیست اگر چیزهایی که برنامه داشتی تا الان اتفاق بیفته، هنوز نیفتاده و به تعویق افتادن.
مهم نیست اگر حس می‌کنی همه چیز داره کند پیش می‌ره، با اینکه سرعت تو هر روز داره بیشتر میشه.
مهم نیست اگر زمان داره جلوتر از هدف‌های تو می‌ره جلو و اجازه نمی‌ده بهش برسی.

مهم اینه که من دارم همه‌ی این روزها رو می‌بینم.
همه‌ی این شب‌ها رو می‌بینم.
همه‌ی توقعات بقیه،
آسیب‌هایی که بدون هیچ فکری بهت می‌زنن رو می‌بینم.
مهم اینه می‌بینم هنوز زنده‌ای؛
هنوز زنده‌ام؛
هنوز زنده‌ایم
و ادامه می‌دیم
هر دو باهم.

و من هیچوقت تنهات نمی‌ذارم
و می‌دونم تو هم هیچوقت تنهام نمی‌ذاری؛
چون تو،
تنها خودی هستی که دارم
و من،
تنها خودی هستم که داری.