ناچاری

با عصبانیت داد زد: گفتم دهنتو ببند!

پسری که روی تخت کناری دراز کشیده بود با نگرانی به هم‌اتاقیش نگاه کرد.
_ بازم داره باهات حرف میزنه؟

همانطور که با یک دست گوشش را گرفته بود، با دست دیگر به هوا مشت میکوبید.
+ آره…دوباره داره اعصابم و بهم میریزه. دهنشو نمیبنده.
_ بهت چی میگه؟
+ بهم میگه بکشش.
_ کیو؟

پسر جوابی نداد. خودش را جمع کرد و دو دستش را روی گوشش گرفت.
+ توروخدا ولم کن….خواهش میکنم….

پسر تخت کناری خوردن ناخن‌های دست راستش را تمام کرد و سراغ دست چپش رفت.
پیش هم‌اتاقیش رفت و کنارش روی تخت نشست.
یکی از دست‌هایش را به زور از گوشش فاصله داد و گفت: می‌خوای من باهاش حرف بزنم؟
+ ولی اون گوش نمیده. همش میگه بکشش.
_ اما اگر من بهش بگم گوش میده.

سپس برگشت و داد زد: دست از سرش بردار مزاحم. اینقدر اذیتش نکن. فهمیدی یا…

با فریاد هم‌اتاقیش حرفش نصفه ماند: نهه…اینکارو نمیکنم. ازینجا برو…

با نگرانی برگشت و پرسید: چیشد؟ چی گفت؟
+ بهم میگه اگر نکشمش میمیرم.
_ کیو؟ بگو همش بهت میگه کیو بکشی؟

با چشم‌هایی که از اشک برق میزد گفت: تو رو.

پسر کمی جا خورد: چرا من؟
+ نمی‌دونم. اما میگه باید تو رو بکشم. وگرنه منو می‌کشه.
_ اگر من بمیرم تو زنده میمونی؟

همانطور که می‌لرزید گفت: فکر کنم…

کمی فکر کرد. از زمانی که در آسایشگاه بستری شده بود، تنها رفیقش همین پسر بود و دلش نمی‌خواست او را از دست بدهد. و تقریباً یک سال شده بود که صدای آن فرد مزاحم بیشتر و بیشتر رفیقش را اذیت میکرد و باعث‌ رنجشش میشد. دلش میخواست او را نجات دهد. سرش را پایین انداخت، آخرین ناخن دست چپش را با دندان گرفت و گفت: باشه.
با نگرانی برگشت: چی باشه؟
_ من میمیرم. منو بکش.
+ نه!

از تخت بلند شد و با اخم گفت: هیچ معلوم هست چی داری میگی؟ من عمراً همچین کاری با تو نمیکنم.

پسر خیلی جدی بلند شد و روبه روی تنها رفیقش ایستاد: ولی من نمی‌خوام تو رو از دست بدم. میدونی که همیشه همهٔ آدم‌های زندگیم منو ترک کردن و رفتن. دلم نمیخواد تو هم منو ترک کنی. پس…

با بغض ادامه داد: خواهش میکنم منو بکش تا نجات پیدا کنی.

اشک‌های پسر از روی صورتش سر خوردند. دیگر چاره‌ای نداشت. وقت جدایی رسیده بود و می‌دانست هیچکس هیچوقت نمی‌تواند جلوی جدایی از پیش تعیین شده را بگیرد.
با دست‌هایی لرزان گلدان را از روی میز برداشت و بالا برد. با صدایی گرفته و ترسیده گفت: منو ببخش.
و گلدان را به سر پسر کوبید. تنها هم اتاقیش روی زمین افتاد.

با صدای شکسته شدن گلدان، پرستارها وارد اتاق شدند. زن پرستار با وحشت دستانش را به سرش کوبید و فریاد زد: اون…اون مرده….اون مرده….

همه به اتاق پسر آمدند و او را تک و تنها روی زمین دیدند. کف اتاق با خونش رنگ شده بود و گلدان شکسته‌ی داخل دستش، تنها چیزی بود که از تنهاییش سخن می‌گفت.