پادگانی برای مسافران

تقریباً نیم ساعتی می‌شد که سوار ماشین شده بود و از زمانی که سوار شده بود، با موبایلش ور می‌رفت تا مسافت راه ۵۰ دقیقه‌ای را سریع‌تر بگذراند. به ساعتش نگاه کرد، فقط بیست دقیقه از مسیر مانده بود. با خوشحالی سرش را که بلند کرد تا ببیند کجاست و ناگهان دید اطرافش تنها بیابان است و بس‌‌.

با نگرانی به راننده نگاهی انداخت و پرسید:
_ ببخشید آقا…ما الان کجا هستیم؟
+ داریم میریم شهریار دیگه، مگه مقصدتون همونجا نبود؟
_ چرا اما هیچوقت از این مسیر نیومده بودم. مطمئنید دارید درست میرید؟

راننده با اخم از آینه به پسر نگاهی به معنای «الان داری منو دست کم می‌گیری؟ » انداخت، که باعث شد پسر با خجالت سرش را پایین بیندازد.

چند دقیقه گذشت. پسر برای بار پنجم نقشهٔ موبایلش را بیرون آورد تا آنرا چک کند. همچنان از مسیر منحرف می‌شدند.
با خودش فکر کرد:« دیگه چاره‌ای نیست!»

موبایلش را برداشت و به دوستش زنگ زد.
_ اَلو…سلام حسن خوبی؟
حسن: سلام داداش میلاد خوبم قربانت. خودت چه طوری؟ چه عجب زنگی به ما زدی؟
_ آره خوبم. میگم چیزه…بابات خونه‌ست؟
حسن: بابام؟ آره هست، چه طور؟
_ می‌خواستم بپرسم اون کلاشینکفی که سفارش داده بودم بگیرن و گرفته یا نه.
حسن: چی؟ حالت خوبه؟ نکنه چیزی زدی؟!

راننده با تعجب از آینه به پسر نگاه کرد. پسر چشمش به راننده افتاد که به او زل زده. هل شد و بلافاصله با صدای بلندتری گفت:
_ آره هماهنگ کردم. الان تو مسیر پادگانم. تازه بچه‌ها که رو گوشیم چی پی اس نصب کردن هم الان بهم گفتن منتظرن برسم. به هر حال معروفیته و این دردسراش دیگه…

حسن: چیزی خورده تو سرت؟ چرا عین فیلما حرف میزنی؟! واستا ببینم نکنه تو دردسر افتادی؟ دزدیدنت؟
_ آره دقیقاً منم موافقم.
حسن: ای وای پس دزدیدنت. صبر کن الان زنگ میزنم به پلیس.

پسر هل شد و فریاد زد:
_ نه نه صبر کن پلیس نه.

یکهو با دهانی باز مانده به راننده که همچنان با تعجب به او خیره شده بود نگاه کرد. آب دهانش را قورت داد و آهسته گفت:
_ پلیس…آها آره پلیس. به جناب سرهنگ سلامت و می‌رسونم نگران نباش. تو لازم نیست بهش زنگ بزنی چون الان دارم میرم پیشش.

پسری که حسن نام داشت از پشت گوشی با کلافگی گفت: داری سر به سرم می‌ذاری؟ اَه اصلاً قطع میکنم خیلی بی مزه‌ای.
_ چی نه واستا…اَلووو

با شنیدن صدای بوق تلفن با نگرانی به راننده و اطرافش نگاهی انداخت. با صدایی لرزان گفت:
_ ببخشید آقا…میشه بگید چه قدر دیگه مونده برسیم؟

راننده لبخندی زد و جوابی نداد. استرس پسر رفته رفته بیشتر و بیشتر می‌شد و از صورتش عرق می‌چکید. بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد. پسر با تعجب به اطرافش نگاهی انداخت و مِن مِن کنان گفت:
_ ای…اینجا کجاست؟

راننده برگشت و با جدیت گفت: پادگان دیگه. مگه نمی‌خواستی بری پادگان شهریار؟ رسیدیم.
_ چی؟

پسر با خودش فکر کرد حداقل اگر پیاده شود دیگر جانش در خطر نخواهد بود. پس خیلی طبیعی تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. با تردید به طرف ساختمانی که ظاهراً پادگان بود چند قدم برداشت تا زمانی که صدای رفتن ماشین به گوشش برسد. ناگهان راننده داد زد:
+ سلام منو به سرهنگ برسون. بهش بگو از این به بعد دیگه از راه میانبر مسافر نیاره. چون ممکنه در آخر مجبور بشه یک پادگان جدا هم برای مسافرای ترسوش تأسیس کنه.

بعد هم خندید و ماشین را روشن کرد و رفت. پسر با خجالت دستی به پس سرش کشید و دوباره داخل موبایل درخواست اسنپ دیگری داد.