مثل همیشه به دورش میچرخید؛ پروانه را میگویم.
پروانه میچرخید و میچرخید و دور آن الههی پرنور و شگفتانگیز میگردید؛ شمع را میگویم.
شمع هیچ فکرش را نمیکرد که در نظر پروانه همچون الههای پرنور و درخشان دیده شود. شمع میسوخت و میساخت و تمام زندگیش را سعی میکرد با تاریکی بجنگد. هیچ خبر نداشت که دیگری به خاطر نورِ او هر روز و هر شب درحال گردش است تا شاید چشم او را به خودش جلب کند.
فریاد میزد و میگفت: «خودت را در من ببین.»؛ آینه را میگویم.
آینه با بیقراری سعی میکرد بازتاب پروانه و شمع را به خودشان نشان دهد. اما چشم پروانه با نور الههاش پر شده بود و چیز دیگری نمیدید.
شمع اما خودش را دید. دید که دیگر چیزی از عمرش نمانده بود. آنقدر سوخته بود که در آینه کاملاً مشخص میشد تنها یکسوم از زندگیش باقی مانده. پروانه متوجه کمنور شدن شمع شد. با نگرانی به سمتش رفت.
آخرین شعلهی شمع، پروانه را درآغوش گرفت و او را سوزاند.
او در آتش عشق دیگری سوخت و هیچگاه خودش را ندید؛ پروانه را میگویم.
دیگری از آتشِ درونِ خودش سوخت که همیشه سعی داشت با آن تاریکی را شکست دهد، پس هیچوقت عشقهایی که به دورش پرواز میکردند را ندید؛ شمع را میگویم.
بازتاب غمانگیزِ ناکامی آن سوختگان، مانند تیری در قلبش فرو رفت و ترک خورد؛ آینه را میگویم.
دیگر نه پروازی بود، نه نوری و نه بازتابی. سکوت، تنها مانده بود و اشک میریخت.