بادبادک

_ بچه که بودم یک‌بار با برادر بزرگترم رفتیم پارک و بادبادک هوا کردیم. 

+ خب؟

_ اما یکهو نخشون کنده شد، بادبادکامون به‌هم خوردن و پاره شدن.

+ بعدش چی شد؟

_ وقتی دیدم چی شده نشستم زار زار گریه کردم و برادرم با دیدن اشک‌های من بلند‌بلند زد زیر خنده!

+ خب این یعنی چی؟! توی دیوونه می‌تونستی فقط بادبادکت رو درست کنی. چرا نشستی گریه کردی؟ ( میخنده)

_ من گریه کردم چون بادبادک اون رو خراب کرده بودم و اون خندید، چون باعث شده بود بادبادک من پاره بشه و اشکم در بیاد.

+ ولی اینا که هیچکدوم درست نیستن!

_ درست یا غلطش رو نمیدونم. فقط میدونم که از اون روز به بعد…همیشه من اون بچه‌ی احمقی بودم که به خاطر اهمیتش به بقیه اشک می‌ریخت و همون بقیه به گریه کردنش می‌خندیدن.

+ خدای من یک لحظه صبر کن. تو بین هزاران دروغ غرق شدی و اصلاً حقیقت رو نمیبینی.

_ چه حقیقتی؟

+ این حقیقت که گریه‌ت به خاطر این بود که فکر می‌کردی مقصری، ولی تو که از عمد نرفتی بادبادک اون رو خراب کنی. تو مقصر نبودی. 

_ ولی من حس عذاب‌وجدانی که توی اون لحظه داشتم رو کاملاً یادمه.

+ گاهی عذاب وجدان به خاطر سرزنش کردن الکی خودمون به‌وجود میاد.

(پسر آه می‌کشد و سرش را پایید می‌اندازد.)

_ باشه این قبول. ولی خنده‌ی اون چی؟

+ دلیل اصلی خنده‌ی اون رو نمیدونم چون اونجا نبودم. اما صد مطمئنم دلیلی که تو متوجه شدی اشتباه بوده. چون درواقع اون هم باعث خراب شدن بادبادک تو نشده. این فقط یک اتفاق بوده. همین. 

_ پس چرا تمام این مدت توی ذهن من مونده و تبدیل شده به یک حفره‌ی خالی؟

+ اینکه توی ذهنت مونده اشکالی نداره. حتی اینکه گریه کردی هم چیز بدی نیست. ولی خندیدن برادرت رو دلیل بر احمق بودن خودت ندون. اون شاید فقط دیدن برخورد دو تا بادبادک براش بامزه بوده. یا شاید اون فقط یادگرفته بوده که به راحتی به اتفاقات ناگهانی زندگی بخنده و از کنارشون رد بشه. برخلاف تویی که هنوزم داری با اون روز زندگی میکنی. اون بادبادک‌ها رها شدن و رفتن، اما انگار هنوز هم نخ‌هاشون تو دست‌های توئه. تو هنوز هم داری اون نخ‌ها رو با خودت حمل می‌کنی.

_ راستش منم دلم نمی‌خواد دیگه به اون روز فکر کنم. ولی هربار پیش تو می‌شینم یادش میفتم.

+ چرا؟ چرا من برات یادآور همچین صحنه‌ایم؟

_ شاید چون تو هم شبیه برادرمی. تو هم میتونی به اتفاقات منطقی نگاه کنی و بگذری. برخلاف منی که توی احساسات و دروغ غرق میشم و تا ابد هم راه برگشت رو پیدا نمی‌کنم. 

+ اینطور که میگی هم نیست. منم گاهی غرق میشم تو احساسات خودم. فقط مثل تو باهاشون نمیجنگم. ولی خب نگران نباش. شاید من برای همین اینجام. که به تو کمک کنم تا حقیقت‌ها رو از دروغ تفکیک کنی.

_ آره شاید…

( چند دقیقه سکوت می‌شود)


+ دیگه وقتشه رهاشون کنی پسر.

_ چی رو؟

+ بادبادک‌ها رو. بیا با هم برای آخرین‌بار توی هوا پروازشون بدیم و بعد هم برای همیشه رهاشون کنیم. نظرته؟

ـ ولی…

+ زودباش. یکی از نخ‌ها برای من، یکی برای تو. 

_ ولی…من می ترسم.

+ اشکال نداره. گفتم که نجنگ. درحالی که می‌ترسی انجامش بده. باشه؟

( مردد سر تکان می‌دهد.)

_ باشه.

+ پس آماده‌ای؟

_ فکر کنم…

+ یک…دو…

_ سه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *