نمیخواستم باور کنم؛
حس سبکی و غوطهور بودن در آب،
باعث میشد دلم سوختن در آتش عشق را التماس کند.
او کمرنگ شده بود؛
تصویرش مات شده بود و دیگر لبخند نمیزد.
دیگر در چشمانش برقی دیده نمیشد.
او دیگر صاف نمیایستاد.
دیگر به من نگاه نمیکرد.
او دیگر مرا نمیدید.
اما نمیخواستم باور کنم؛
زیرا همه چیز خوب بود.
آخر من دوستش داشتم.
او نیز دوستم داشت.
یعنی…نداشت؟
شک کردم؛
پرسیدم:« تو…دوستم داری دیگه؟ مگه نه؟ »
پاسخی نداد.
ناگهان شروع کرد به ترک برداشتن.
از شدت ترس به سمتش دویدم؛
او داشت فرو میریخت.
محکم بغلش کردم تا ترکهایش بیشتر نشود.
من نمیخواستم او بشکند.
او اگر میشکست،
من میشکستم.
او با لحنی جدی گفت:« رهایم کن. »
نگاهش نکردم.
رهایش نکردم.
زیرا نباید این اتفاق میافتاد.
من باید جلویش را میگرفتم.
من باید خودمان را نجات میدادم؛
درواقع عشقمان را.
اما از بیاحساسیش دلم لرزید.
و با این لرزش، دوباره شروع کرد به ترک برداشتن.
فایدهای نداشت.
هر چه قدر تلاش میکردم نمیتوانستم تمامش را درآغوش بگیرم؛
او دیگر تمامش برای من نبود.
بخشی از وجودش ریخت و درون آب غرق شد.
با اینکه سخت بود، نگاهش کردم.
اما او نگاهم نمیکرد؛
زیرا دیگر چشمی نداشت.
صدای شکستهشدن وجودش،
با صدای شکستهشدن قلبم همآوا شدند
و نالهکنان زمزمه میکردند:
« او دیگر رفته. »
دستانم را که حال تنها خودم را درآغوش گرفته بودند، از هم جدا کردم.
دیگر هیچی از او باقی نمانده بود.
به آب نگاه کردم؛
داخل آب تنها تصویر خودم نمایان بود.
انگار که زندگی باور داشت
که او هیچوقت نبوده و نیست.
اما من نه.
من باور نکردم.
نمیخواستم باور کنم.