جنگ، دوربین، پروانه و صلح

『 داستانک‌نویسی با چند کلمه‌ی مختلف 』
🦋 کلماتِ انتخابی: جنگ، دوربین، پروانه و صلح

جنگ شده بود. درون و بیرون هر آدم ترکیبی بود از خشم، اضطراب و تنفر. هرکس به نوعی سعی داشت از خشم خود سخن بگوید؛ خشمی که درواقع از نگرانی زاده می‌شد. همه به فکر بقا بودند و زنده‌ماندن.

هیچکس نمی‌دانست ابتدا همه‌چیز از جنگ بیرونی شروع شده‌است یا جنگ درونی؛ اما روزی آدم‌ها بیدار شده و متوجه شدند محیطشان ناآرام است. جنگی رخ داده بود و چند‌تن از هم‌وطنان جان باخته بودند. همه‌چیز به باورناپذیری افسانه‌ها بود، اما به اندازه‌ی واقعیت نیز جدی.

افرادی سعی داشتند همه‌چیز را انکار کنند تا شاید خود و اطرافیانشان را از شر احساس نگرانی، ترس و اضطراب خلاص سازند. اما طولی نکشید که روشن شد انکار، حتی حرفی از واقعیت را کمرنگ‌تر نمی‌کند.

فرد دیگری که در آن آشوب زندگی می‌کرد، دوربینی پیدا کرد. دوربین را جلوی چشمانش گذاشت و واقعیت را دید. همه‌چیز واضح بود و لمس‌شدنی. جنگ بود و خون و خونریزی. هر روز دوربین را جلوی چشمانش می‌گرفت و به تمام نقاط خیره می‌شد. روز به روز اضطراب و نگرانی‌اش بیشتر و بیشتر می‌شد، اما هیچ تغییری در محیط ایجاد نمی‌شد. فریاد می‌زد و سعی می‌کرد آدم‌ها را آرام کند، اما فایده‌ای نداشت؛ زیرا خودش آرام نبود. هیچکس تلاش نمی‌کرد محیط را عوض کند؛ همگی همچون مور و ملخ در هم می‌پیچیدند و هرکس از خشم خودش سخن می‌گفت. کم‌کم متوجه شد جنگ درونی را می‌شود کنترل کرد، اما جنگ بیرونی را خیر.

پس دوربین را کنار گذاشت و کمی در آینه نگاه کرد. ماهیچه‌های صورتش درهم گره خورده بودند. چشمانش را بست و چند بار نفس عمیق کشید، اما دلش آرام نگرفت؛ با این کار‌ها که چیزی عوض نمی‌شد!

دوباره دوربین را برداشت. به محض اینکه دوربین را جلوی چشمانش گرفت، ناگهان پروانه‌ای دید که در مقابل لنز دوربین درحال پرواز است. با خود فکر کرد پروانه یعنی آزادی. پروانه یعنی شکست‌ناپذیر، یعنی جنگجویی که همواره برای آزادی می‌جنگد. پروانه یعنی تغییر؛ فردی که برای تغییر تلاش می‌کند.

حشره‌ی کوچک از جلوی دوربین کنار رفت و پروازکنان در آسمان ناپدید شد. دوباره چشمش به مردم افتاد. اینبار هر یک را به چشم یک پروانه دید؛ پروانه‌ای که برای آزادی و تغییر می‌جنگید. پروانه‌ای که خشمگین بود و خسته، اما ادامه می‌داد. متنفر بود از شرایط اما آن‌را با پذیرش کنترل می‌کرد. پروانه‌ای که می‌جنگید و در بیرون خشمگین بود، اما از درون به صلح عمیقی از خود رسیده بود. آنها خودشان را دوست داشتند و برای همین تمام انسان‌ها را نیز دوست داشتند. آنها انسانیت را دوست داشتند، زیرا خودشان انسان بودند نه انسان‌نما.

در دل خود زمزمه کرد:
« امیدوارم تمام آدم‌ها پروانه‌ای باشند که در درون خود به صلح رسیده و آرام است. و همین می‌شود که دیگر جنگی شروع نمی‌شود؛ زیرا همگی مز‌ه‌ی صلح درونی را چشیده و حاضر نیستند کوچک‌ترین چیزی آن‌را بهم بزند. »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *