خداحافظی‌های ناکام مانده

نمی‌دانم چه رمز و رازی دارد اما تمام خداحافظی‌ها درست زمانی اتفاق می‌افتند که تو آمادگی نداری. نه تنها تو، بلکه افرادی که مجبوری از آنها جدا شوی نیز آمادگی ندارند و هول می‌شوند. بدتر از آن زمانی‌ست که تو آن کسی هستی که ازت خداحافظی می‌کنند. صحنهٔ اتفاق درست این‌شکلی‌ است که روی مبل نشسته‌ای و با خیال راحت داری چیپس و ماستت را می‌خوری که ناگهان کسی به شانه‌ات ضربه می‌زند و می‌گوید: «خداحافظ.» و بلافاصله نیز غیب‌ می‌شود. قبل از آنکه بتوانی موقعیت را هضم کنی، همه چیز تمام شده و حتی لحظه‌ای به تو اجازه داده نمی‌شود که جواب خداحافظی را بدهی. زبانت بند می‌آید، چیپس در گلویت گیر می‌کند و برای آنکه از خفگی نجات پیدا کنی مجبور می‌شوی آن فرد را رها کنی و آب بنوشی. گاهی خداحافظی‌ها می‌توانند به همین مسخرگی باشند؛ و معمولاً بدترین و مسخره‌ترین خداحافظی‌ها را با افرادی داریم که بیشترین عشق را به آنها ورزیده و از آنها دریافت کرده‌ایم.

اما به نظر من غم‌انگیز ترین خداحافظی‌ها زمانی رخ می‌دهد که رهایت می‌کنند؛ چه با آسیب و ضربه‌زدن و چه از روی اجبار. تو نمی‌دانی در آن لحظه باید عصبانی باشی یا ناراحت، نمی‌دانی باید خودت را درک کنی یا طرف مقابل را و حتی نمی‌دانی باید چیزی بگویی یا سکوت کنی و بروی دنبال پذیرش و گذر کردن از تمام خاطرات. 

تازه واقعیت تلخ‌تری که این وسط وجود دارد این است که اینطور خداحافظی‌ها هیچگاه مانند فیلم و سریال‌ها نیست که با نگاهی غمگین بگوییم: «من تو را برای آنچه با من کرده‌ای بخشیده‌ام.» و طرف مقابل با حسرت به ما خیره شود و بگوید: «خواهش می‌کنم مرا ببخش.» و بعد هم یک آهنگ زیرصدای غمگین پخش شود و ما را در این غم همراهی کند. یا مثلاً زمانی که متوجه می‌شویم طرف مقابل دارد به ما آسیب می‌زند و عصبانی می‌شویم، هیچگاه نمی‌توانیم با تمام وجود از خود زخمی‌مان دفاع کنیم. اگر می‌شد مانند فیلم و سریال‌ها در آن موقعیت صدایمان را بلند کنیم، چیزی به طرف آن فرد پرتاب کنیم و یا حداقل بتوانیم یک جمله که حرف واقعی دل شکسته‌مان است را بیان کنیم، خوب می‌شد. به خاطر همین هم اکثر خداحافظی‌هایمان برابرند با ناکامی و این ناگفته‌های ناکام مانده عجیب بر قلبمان سنگینی می‌کنند و هیچگاه محو نمی‌شوند. 

به راستی چرا اینگونه است؟ چرا همیشه آدمی نمی‌تواند تمام حرفش را به دیگران بزند؟ همیشه یک کلمه گوشه‌ای از قلبمان قایم می‌شود و زمانی که دیگر فرصتی نمانده خودش را نشان می‌دهد،‌ برایمان زبان‌درازی می‌کند و می‌گوید: «ها ها دیدی از آخر دستت به من نرسید؟»

 

خانم پونه مقیمی در قسمتی از کتاب فوق‌العاده‌اش به اسمِ «تکه‌هایی از یک کل منسجم»، به موضوع ناکامی در گفت‌وگو پرداخته است که بخشی از آن شامل این جملات می‌باشد:

«ناگفته‌هایی هستند که همیشه معلق خواهند ماند. ناگفته‌هایی که در ما دفن می‌شوند، در جایی دور و گنگ در عمیق‌ترین بخش‌های ذهنمان، در تاریک‌ترین دالان‌های خاطراتمان. ناگفته‌هایی که هربار به خاطراتمان برمی‌گردیم، آهی عمیق می‌کشیم و فکر می‌کنیم اگر می‌توانستیم در مورد آنها حرف بزنیم چقدر سبک‌تر می‌شدیم.»

نمی‌دانم راه حلی برای رهایی از این ناگفته‌ها وجود دارد یا نه اما این را می‌دانم که ما مجبوریم وجود آنها را بپذیریم تا کمی آرام شویم. باید به خودمان و این ناگفته‌ها فرصت بدهیم حرف بزنند و شنیده شوند. نه توسط فردی که با ما خداحافظی کرده بلکه توسط خودمان. باید به آنها گوش دهیم. می‌دانم خیلی سخت است گوش دادن به حرف‌های خودی که زخمی شده و ازش دفاع نکرده‌ایم، انگار از قبل می‌دانیم قرار است حرف‌های تلخ و غم‌انگیزی از خودمان بشنویم که پذیرشش برایمان خیلی دردآور است. قطعاً خیلی دشوار است که بایستی و به خودت نگاه کنی درحالی که زخمی و خونی‌مالی روی زمین افتاده و با گریه به تو می‌گوید:« چرا از من دفاع نکردی؟ چرا زمانی که با حرف‌های سنگینش به من آسیب زد تو نیز متقابلاً به او آسیب نزدی؟ چرا سکوت کردی و گذاشتی هر چه دلش خواست به من بگوید؟ چرا گذاشتی رهایم کند و جوری ترکم کند که هرکس نداند فکر می‌کند تا به امروز قصد جانش را داشتم؟ منی که خودم از همه جا بی‌خبر بودم. چرا گذاشتی با من مانند مجرم‌ها رفتار کند درحالی که آن کسی که چاقوی قتاله دستش بود و به قلب دیگری فرو می‌کرد، خودش بود؟ چرا…چرا….و چرا؟»

در آن لحظه شکستن سکوت بسیار دشوار است، زیرا پاسخی برای آن همه «چرا» نداری و در برابر خودت احساس شرمندگی می‌کنی. اما خب موضوع اصلی اینجاست که در همچین موقعیتی نباید دنبال پاسخِ «چرا»ها بگردیم. اینکه چرا این اتفاق افتاده و کی مقصر اصلی بوده است دیگر اهمیتی ندارد، بلکه باید دنبال راه حلی برای بهتر شدن حالمان باشیم. ما به دنیا نیامده‌ایم که دنبال مقصر بگردیم و مجرم‌ها را به زندان بیندازیم یا دست‌کم از آنها انتقام بگیریم. ما به دنیا آمده‌ایم که خودمان را ببینیم و بشنویم و کاری کنیم زندگی کند. اینکه دست کودک‌درونِ زخمی‌ات را بگیری و در خیابان‌ها آواره شوی تا شاید روزی بتوانی کسی را مقصر بدانی و مطمئن شوی که خودت اشتباهی نکرده‌ای، فقط آن کودک را خسته‌تر و درمانده‌تر می‌کند. باید این را بدانیم که تنها وظیفه‌ی ما مراقبت از خودمان است. ما احتیاج به زمان داریم و کم کم باید به خوب کردن زخم‌هامون بپردازیم. باید این را بدانیم که ناکام ماندن بخشی از «رشد» در زندگی است و هر چقدر هم که پذیرش واقعیت‌ها برایمان دشوار باشد، باز هم مجبوریم برای بهتر شدن حالمان، واقعیت‌ها را ببینیم و بشنویم. به عنوان به مثال واقعیتی که بعد از خداحافظی‌های ناکام مانده به سراغمان می‌آید و از ما می خواهد آنرا بپذیریم این است که همه‌ی آدم‌ها حق انتخاب دارند و می‌توانند روزی انتخاب کنند که دیگر نباشند. پذیرشش دردناک است اما واقعی‌ست. اینکه واقعیت‌ها می توانند ناعادلانه باشد را نیز ما نمی‌توانیم کنترل کنیم یا کاری برایشان انجام دهیم. نمی‌توانیم آنها را از بین ببریم، پس مجبوریم خودمان را با آنها وفق بدهیم. وقتی به خودمان اجازه بدهیم که حرف بزند و اعتراض کند، زمانی که به آن اعتراض‌ها گوش دهیم و به خودمان این احساس را بدهیم که دارد شنیده می‌شود، به حتم کم کم آرام می‌شود و همچون کودکی ترسیده گریه و زاری راه نمی‌اندازد تا شاید کسی به او توجه کند. 

طی کردن این مسیر قطعاً دشوار است اما مطمئن باشید اگر روزی غم به سراغمان آمده، شادی نیز گوشه‌ای قایم شده و منتظر آغوش ماست؛ و برای درآغوش کشیدن شادی، لازم است ابتدا عاشقانه غم را بغل کنیم و پذیرای او باشیم

حال نوبت توست. بگو ببینم، تا به حال به خودت گوش داده‌ای؟

ـ فائزه

‫2 نظر

  • نگار

    دیدگاه جالبی بود👌🏻 مخصوصا اینکه فکر میکنید شما کسی هستید که حرفش رو نزده و چاقوی حرف های سنگین به بدنش وارد شده.

    ژوئن 23, 2024 در 00:53
    • faeze

      مرسی عزیزم 💙💙💙 ممنون از نگاه با ارزشت ^^

      آگوست 18, 2024 در 01:58

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *