دلیل ترس از بیاحترامی چیست؟
- faeze
- سایر نوشته ها
مشغول خواندن کتاب «هدف» از برایان تریسی بودم که با این جملات مواجه شدم:
روانشناسان میگویند:«هرکاری را که ما میکنیم، برای آن است که احترام دیگران را بهدست آوریم و یا دستکم احترام از قبل موجود را از دست ندهیم.»
کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم. به راستی چرا تمام ما آدمها ترس از بیاحترامی داریم؟ حتی اگر هم کسی باشد که بگوید:«من از بیاحترامی دیدن نمیترسم»، قطع به یقین در گذشته مدتی این ترس همراهش بوده، وگرنه اصلاً نمیدانست جنس این ترس از چیست و درکش نمیکرد.
با خود فکر کردم؛ ترس از بیاحترامی ریشه در چه دارد؟
در نگاه اول همهی ما یک پاسخ برای این پرسش داریم و آن هم این است که ما انسانها از خرد شدن جلوی دیگران میترسیم. دلمان نمیخواهد جلوی کسی کم بیاوریم و بیارزش شویم. ما انسانها از زمان نسل اولیهی خودمان یعنی همان انسانهای اولیه، در وجود خود میل به قدرتطلبی و رقابتطلبی داریم. اجداد ما مجبور بودند برای حفظ بقا دائماً در جنگ باشند و هر کس قدرت بیشتری داشت، غذا، لباس و مکان مناسبتری برای زندگی پیدا میکرد و درنتیجه بیشتر زنده میماند. هر جنگ به طرز کاملاً جدی بر سر مرگ و زندگی بود. در زمان حال مغز ما همچنان در حالت حفظ بقا زندگی میکند؛ ما هرکاری میکنیم تا بتوانیم زنده بمانیم.
درحال حاضر بیشتر از آن که زورِ بازو ملاک باشد، پول قدرت ما انسانها شده است و هرکس بیشترین میزان پول را داشته باشد، زندگی برایش راحتتر میگذرد. و جالبیش این است که همراه با پول، احترام نیز به سمتت قدم برمیدارد؛ درست مانند قدیم که هرکس زوربازویش بیشتر بود، احترام بیشتری هم نزد بقیهی انسانها داشت.
اما در اینجا مجدداً سؤالات جدیدی زاده میشود:
بعد از این همه سال، چگونه همچنان مغز ما از حالت حفظ بقا خارج نشده است؟
اصلاً راهی وجود دارد که دیگر تا این اندازه به دنبال قدرت و رقابت نباشیم؟
راهی وجود دارد که آدمها فکر نکنند نیاز است در همهجا خودشان را به دیگران ثابت کنند؟
برای رسیدن به جواب این سؤالات، دوباره برمیگردم به مبحث ترس از بی احترامی. گفتیم ما از بیارزش شدن و خرد شدن جلوی دیگران میترسیم. اما میدانید؟ به نظر من ماجرا کاملاً برعکس است؛ ما از خرد شدن جلوی دیگران نمیترسیم، بلکه از خرد شدن جلوی خودمان میترسیم. ما میترسیم جلوی چشمان خودمان بیارزش شویم و از چشم خودمان بیفتیم. رابطهی ما با خودمان درست شبیه رئیس و مافوق است. مافوقی که اگر کوچکترین کوتاهیای انجام دهد، از چشم رئیسش میافتد و علیرغم تمام سالهایی که برای رئیسش زحمت کشیده، دور انداخته میشود. پس مجبور میشود برای اینکه دوباره توجه رئیسش را جلب کند، خودش را به او ثابت کند. برای اینکه بتواند خودش را ثابت کند تا صدایش شنیده شود، مجبور است فریاد بزند و بگوید که من فلان هستم و از بقیه سرترم. مجبور است خودش را دائماً مقایسه کند و در مسابقهی مقایسه رتبهی بالایی کسب کند. برای اینکه رتبهی بالایی کسب کند نیز مجبور میشود رتبهی بقیه را پایین بکشد. پس دست میگذارد روی گزینهی خرد کردن دیگران و بیارزش کردن دیگران تا آنها را از چشم رئیسشان بیندازد. انگار این تنها راهیست که به آن رئیس سرزنشگر ثابت میکند قدرت مافوقش از قدرت مافوق دیگری بیشتر است. پس خیالش راحت میشود که هنوز هم زنده است و حالت بقایش در وضعیت سفید قرار دارد.
ما همواره برای دوست داشتن خودمان به دنبال دلیل میگردیم. حتی اگر با آگاهی تمام خودمان را دوست داشته باشیم، زمانی که از ما بپرسند: «چرا خودت رو دوست داری؟»، برای اینکه پاسخ بدهیم هزاران دلیل و مدرک میچینیم تا آن فرد کامل متوجه شود ما چه خوبیهایی داریم و ارزش دوست داشته شدن را داریم. کمتر کسی وجود دارد که پاسخ دهد:«من خودم را دوست دارم چون منم». و این پاسخ به احتمال زیاد برای اکثر آدمها یکی از مسخرهترین پاسخها میباشد.
از زمانی که به سمت شناخت و دوست داشتن خودم قدم برداشتم، به این نتیجه رسیدهام که پاسخ تمام پرسشهای دنیا تنها یک چیز است: دوست داشتن بی دلیل خودمان.

ما اگر خودمان را دوست داشته باشیم، زمانی که کسی با بی احترامی با ما برخورد کند ترس به دلمان راه پیدا نمیکند؛ زیرا دیگر نیازی نمیبینیم به خودمان ثابت کنیم که ما آدم بیارزشی نیستیم و حرفی که داریم میشنویم درست نیست. خودمان دروغ بودن حرف و توهینی که به سمتمان شلیک میشود را میداند و هیچوقت به ما شک نمیکند. او به ما اعتماد دارد زیرا میداند ما نیز متقابلاً او را دوست داریم و بیشتر از هرکسی سعی داریم اعتماد او را جلب کنیم. میداند برای اینکه حس کند دوستش داریم نیازی ندارد دائماً فریاد بزنیم که طرفش هستیم و از او دفاع میکنیم. میداند ما پشتش هستیم و این وفاداری را با آرامبودن در زمان بیاحترامی دیدن ثابت کردهایم؛ زیرا ذرهای به او شک نداریم و ذرهای نمیگذاریم افکار و حرفهای اشتباه دیگران، تو را نگران و ناراحت کند.
آنقدر به او عشق و احترام میورزیم که دیگر نیازی نبیند از دیگری آن عشق و احترام را دریافت کند.
دوست داشتن بیدلیل خود یعنی همین؛ یعنی ما خودمان را بدون هیچ چشم داشتی دوست بداریم. خودمان را دوست بداریم زیرا خودمان بدون هیچ توقعی از ما عشق میخواهد. خودمان را دوست بداریم زیرا دوست داشتن خودمان قرار نیست به ما ضرری برساند و برعکس به ما قدرت میدهد.
شاید در گذشته نیز اجدادمان به همین نتیجه رسیده باشند؛ به این نتیجه که رمز حفظ ابدی بقا، و قدرت واقعیای که همواره با هم جنگیدیم تا آنرا به دست بیاوریم، دوست داشتن بیدلیل خودمان بوده است.
حال بیایید به این فکر کنیم اگر از ابتدا به جای جنگیدن، یکدیگر را به دوستداشتن خودمان تشویق میکردیم و نه تنها دوستداشتن بقیه، چه اتفاقی در دنیا میافتاد؟
اگر فقط به جای توقع دوست داشتهشدن، به آدمها اجازه میدادیم خودشان را بیشتر از ما دوستداشته باشند؛ همه چیز تغییر میکرد، نه؟