دستت را سفت گرفته بودم،
آنقدر سفت که تقریباً دیگر حس نمیکردم دست دارم.
تو میانِ زمین و آسمان معلق مانده بودی
و به من میگفتی:
«داری چیکار میکنی؟ زود باش رهام کن. »
من اما رهایت نمیکردم؛
آخر چهگونه کسی که دوستش دارم را رها کنم تا به دره پرت شود؟ من هیچوقت چنین کاری نمیکنم.
با چشمانی که دیگر درخششی نداشتند، به من زل زدی:
« من دیگه دوستت ندارم. حسی که بهت داشتم، از بین رفته. »
صدای شکستن قلبم را شنیدم.
نه به این خاطر که حرفت را باور کردم،
به این خاطر که دیدم تو از سر دوست داشتنم چه تصمیمی گرفتی.
تو نمیخواهی من هم با تو به ته دره پرت شوم،
پس درست زمانی که بین زمین و آسمان معلق ماندی،
میگویی رهایت کنم؟
چرا قبلش نگفتی دوستم نداری؟
چرا زمانی که حالت خوب بود، با خودخواهی و لبخند تو چشمانم زل نزدی و نگفتی که دیگر نمیخواهی مرا داشته باشی؟
چرا زمانی که در سختترین شرایط زندگیت قرار داری این را میگویی؟
قطره اشکی از چشمم افتاد.
راستش را بخواهی،
حرفی ندارم بهت بزنم.
با وجود تمام این چراهایی که نمیگذارند رهایت کنم، به تو که با دردِ ناشی از آویزان شدن از دست، صورتت جمع میشود، خیره میشوم.
تو داری درد میکشی و من هم این را میبینم.
اگر سعی کنم به سمت بالا بکشمت، دردت بیشتر میشود.
اگر سعی کنم همینطور نگهت دارم، دردت بیشتر میشود.
بودن من، باعث درد کشیدنت میشود.
پس؛
من باید رهایت کنم.
دیگر نباید با بودنم تو را تحت فشار قرار دهم.
تو،
بی من حالت بهتر است.
اینها واقعیتی بودند که در آن لحظهی سخت، به صورتم سیلی زدند.
من دوستت داشتم
و با این وجود،
نتوانستم جلوی افتادنت را بگیرم.
و درآخر تنها گفتم:
« باشه. دیگه اصرار نمیکنم. دوستت دارم. خدانگهدار. »
و رهایت کردم.
رهایت کردم به امید آنکه
جلوی چشمانم بالهایت باز شود و پرواز کنی.
حتی اگر دیگر به سمت من بازنگردی،
من با لبخند به پروازت چشم میدوزم
و آرزو میکنم سرشار از خیر و شادی شوی.
اگر پرواز نکردی هم نگران نباش.
کسی چه میداند؛
شاید پایین آن دره،
منِ آینده منتظر توست
تا باری دیگر تو را بگیرد و
اینبار دیگر دستت را رها نکند.