مادر، جنگنده، سوت، عروسک، پنکه و قصه

داستانک‌نویسی با چند کلمه‌ی مختلف

موضوع: جنگ

کلماتِ انتخابی: مادر، جنگنده، سوت، عروسک، پنکه و قصه

 

عروسک در هوا پرواز می‌کرد؛ بال‌هایش، دستانِ کوچک دخترکی بودند که با خنده پروازش می‌دادند.
_ تو اسمت پروانه‌ست، برای همین باید پرواز کنی. منم اسمم پرستوعه و یک روز پرواز می‌کنم. با اون هواپیما گنده‌ها‌. اگر دختر خوبی باشی تو رو هم با خودم می‌برم.

او تنها ۶ سال سن داشت؛ اما از ۳، ۴ سالگی رویای پرواز را در سر می‌پروراند. به شدت عاشق هواپیما بود. تا آن‌روز تنها دو بار توانسته بودند با هواپیما سفر کنند و آن تجربه‌ برایش بسیار دلنشین بود.
پنکه قصد داشت به دخترک کمک کند و به همین خاطر، باد را بین موهای عروسکش فوت می‌کرد تا خیالِ پرواز، واقعی‌تر به نظر برسد.

دقایقی بعد، صدای چرخش کلید درون قفل به گوش رسید. مادر از خرید برگشته بود. به سختی خریدهایش را که شامل سبزیجات، حبوبات و رشته‌ی آش بودند، با یکی از دستانش گرفت و در را بست. دخترک با دیدن مادر، با خوشحالی از جا پرید و به سمتش دوید.
_ مامان برام خوراکی چی خریدی؟

زن لبخند زد و خریدها را روی زمین گذاشت. دختر دستانش را درون پلاستیک‌ها برد و دنبال خوراکی می‌گشت.
_ امروز نشد خوراکی بخرم دخترم. باید پولم رو برای خرید چیزهای دیگه استفاده می‌کردم.

دختر اخمی کرد و غرولندکنان گفت:
_ برای چه چیزهایی؟ پس بستنی و چیپس من چی میشه؟

زن همانطور که پلاستیک‌ها را به آشپزخانه می‌برد، پاسخ داد:
_ باید آش درست کنیم پرستو. برای بابا و همکارهاش.
_ آش؟
_ آره. اونا شبانه‌روز دارن زحمت می‌کشن پس باید براشون جبران کنیم.

تنها کاری که از دست زن برمی‌آمد، همین بود. چند روزی بود که همسرش دیگر با آنها غذا نمی‌خورد و در قرارگاه پدافند هوایی مشغول به کار بود. می‌دانست او و دوستانش به خوبی غذا نخورده و نمی‌خوابند، پس پختن یک کاسه آش داغ، می‌توانست حداقل دلش را گرم کند.

دختر کمی فکر کرد، سپس با خوشحالی گفت:
_ اگر آش درست کنیم و براشون ببریم، می‌تونم اون هواپیما جنگنده‌هایی که بابا یکبار عکس‌هاشو بهم نشون داد ببینم؟

زن با نگرانی به دخترک نگاه کرد:
_ خدانکنه ببینیشون بچه!

همسرش موشک‌های جنگی را هواپیمای جنگنده نامیده بود تا دخترک کمتر احساس ترس کند. به او گفته بود که ما نیز از این هواپیما‌ها داریم که به پرواز درمی‌آیند و دربرابر دشمن از همگی محافظت می‌کنند. زن مشغول پخت آش شد و دخترک، عروسکش را روی پا گذاشته و درحالی که برایش قصه می‌خواند، سعی داشت آن‌را بخواباند:
_ یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک هواپیمای جنگنده بود که سعی داشت شهر و خونه‌ی مردم رو خراب کنه…

ناگهان سوتِ کتری‌ به صدا درآمد. کتری سوت زد و هشدار داد، اما دیگر فایده‌ای نداشت؛ زیرا در مردمک کوچک دختر، تصویر هواپیمای جنگنده‌ای که با سرعت به سمت پنجره می‌آمد، درخشید.

 

 

شما هم سعی کنید با این موضوع و کلمات داستانک بسازید.
💥

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *