هماکنون در برههای از زندگیم قرار دارم که انگار هر قدمی که برمیدارم، باید بین چیزهای مختلف یک چیز را انتخاب کنم. هر قدم برابر با یک تصمیم است و هر تصمیم باقی مسیر قدمهایم را تغییر میدهد. دیگر مانند زمانی که بچه بودم عاقبت تصمیمهایم در آینده به من نشان داده نمیشود؛ بلکه در همین لحظه میدانم اگر بین فلان چیز و دیگری یکی را انتخاب کنم؛ بعدش چه چیزی در انتظارم است. نمیدانم اسم این مرحله از زندگی را چه میتوان گذاشت؛ شاید درحال حاضر دقیقاْ در وسط مسیر اهدافم قرار دارم و خیلی چیزهایی که در گذشته برایم اهمیتی نداشتهاند، درحال حاضر برایم خیلی مهم شدهباشند.
و میدانید چه چیزی این وسط برایم گیج کنندهتر است؟ اینکه هر چه بیشتر جلو میروم تعداد اهدافم در زمینههای مختلف بالا میرود. به طوری که حس میکنم هر کدام مسیر جدایی برای رسیدن دارند و درحال حاضر نمیدانم در مسیر رسیدن به کدام یک از آنها قرار دارم.
گاهی حتی به این فکر میکنم که نکند زمانی مجبور شوم به خاطر یکی از آنها از دیگری بگذرم؟ نکند برای به دست آوردن یکی از اهدافم مجبور شوم دیگری را از دست دهم؟
یعنی واقعاً زندگیای که در آن بشود همزمان در تمام زمینههای مختلف مانند عشق، مال و ثروت، سلامتی، دوستی و خانواده و غیره موفق شد وجود ندارد؟ همهی آن موفقیتها فقط و فقط در قصهها و رویاهای انسانهاست؟
اما خب مگر همان قصهها، فیلمها، سریالها و کتابها از ذهن انسان به وجود نیامدهاند؟ پس چرا به واقعیت مبدل نشوند؟
اگر میتوانیم تصاویری که هنوز در دنیا وجود نداشته را به جهان نشان دهیم، پس میتوانیم روزی تصویر موفقیت خودمان را نیز به جهان نشان دهیم. جوابش در دستان خودمان است و بس. تنها رازش همین است که برای رسیدن به هیچکدام از اهدافمان عجله نکنیم و به چیزهایی که همین الان داریم و به آنها رسیدیم توجه کنیم و با خودمان بگویم:« من همین الان هم مسیر زیادی را جلو آمدهام. به خیلی چیزهایی که قبلاْ نداشتم رسیدهام، خیلی وقتها سختی کشیدم، خیلی روزها غمگین شدم و خیلی روزها نیز از ته دل خندیدم. »
و خب بله من خیلی چیزها پشت سر گذاشتهام؛ اما یک وقتهایی بوده که حس کردم افتخاری که نصیب من شده، به من تعلق نداشته است. نمیدانم متوجه منظورم میشوید یا نه؟ انگار هنوز کار اصلیای که برای خودم باید انجام بدم باقی مانده و خودم منتظر رسیدن آن روزی است که آن کار نیز به سرانجام برسد. دلم میخواهد خودم رهبر مسیری که دارم درونش قدم میزنم باشم. اما خب به قول دیوید جی. شوارتز در کتاب «جادوی فکر بزرگ»: قبل از اینکه یک رهبر خوب شویم باید یک پیرو خوب باشیم.
پس فعلاً از مسیر و جریانی که در آن افتادهام پیروی میکنم و سعی میکنم انعطافپذیر باشم؛ زیرا میدانم به زودی من، رهبر جریان زندگیم میشود.