گلِ آفتابگردانی که از آفتاب روی برگرداند
- faeze
- سایر نوشته ها
گلی بود زیبا،
بلندقامت و درخشان.
حشرات خورشید صدایش میزدند؛ اما او از این لقب متنفر بود.
از اینکه نامش نیز به آن موجود گرد و آتشین برمیگشت متنفر بود.
احساس میکرد از خودش هیچ تعلقی ندارد.
زمانی که متولد شد تا چشم باز کرد، خورشید را دید.
و نامش را گذاشتند: آفتابگردان.
شاید بهخاطر حسی که نسبت به خورشید داشت یا بهتر است بگویم حسی که نداشت، عاشق ماه بود؛ اما همه مجبورش میکردند زمانی که ماه در آسمان پدیدار میشود، رویش را برگرداند و زمینِ تاریک را تماشا کند.
آخر این هم شد قانون؟
مگر او با گلهای دیگر چه تفاوتی داشت؟
اگر دیدن ماه غدغن است، چرا فقط باید برای او و همنامهایش غدغن باشد؟
ماه برایش تبدیل به یک اسطوره یا قهرمانی افسانهای شده بود که با اینکه درست در نزدیکیاش قرار داشت، هیچگاه قادر به دیدنش نبود.
او احساس میکرد به خاطر ندیدن ماه، آزاد نیست. به هرحال هر محدودیتی میتواند احساس آزادی را از شما دریغ کند؛ به همین سادگی.
پس یک روز با خود قرار گذاشت که زینپس روزها بهسمت آفتاب برنگردد و بهجایش شب رویش را بهسوی ماه برگرداند.
فردای آن عهد، بهمحض اینکه روز شد، سر همهی گلهای همنامِ او به سمت خورشید برگشت و تمام تلاششان را برای پرستیدنش کردند. او نیز تمام تلاشش را کرد، البته برای اینکه آنکار مسخره را انجام ندهد.
طولی نکشید که صدای همهمه و شکایت به گوش رسید. همگی او را بهخاطر تغییری که در روزمرگی ایجاد کرده بود، سرزنش میکردند.
گلبرگهایش را به نشنیدن زد؛ اما کمکم این صداها از وجود خودش نیز تراویدند. ریشهاش فریاد زد:
« آهای. من نیاز دارم ویتامین روزانهام را از آفتاب تأمین کنی؛ پس منتظر چه هستی؟ »
ساقهاش فریاد زد:
« گردنم دارد میشکند. تا کی قرار هست همینطوری سر خم کنی؟ زودباش؛ خورشید الان غروب میکند. »
برخی از گلبرگهایش رنگباختند و برگهایش که حس کردند با این اوضاع دیگر نمیتوانند زنده بمانند، تسلیم شده و یکییکی شروع به ریختن کردند.
اما آفتابگردانِ از آفتاب رویگردان، هرگز تسلیم نشد. او بدون دیدن ماه نیز زندگی برایش سخت بود، پس اگر قرار بود بمیرد، بهتر بود اول ماه را ببیند و بعد وداع بگوید.
بالاخره خورشید غروب کرد. دیگر کسی با او سخن نمیگفت؛ زیرا میترسیدند مانند او طلسم شده و مرگشان حتمی شود.
هوا تاریک شد؛ حال تنها باید رویش را برمیگرداند. ولی متوجه شد هرچه تلاش میکند، هیچ تکانی نمیخورد. فریاد زد:
« آهای ساقه، چرا کمکم نمیکنی؟ من باید ماه را ببینم. »
ساقه که دیگر نایی نداشت، به سختی گفت:
« گردنم دیگر حرکت نمیکند. امروز از نور خورشید دور بودم، برای همین نمیتوانم تکان بخورم. »
بغض گلویش را گرفت. یعنی باوجود اینکه تلاشش را کرده بود، باوجود تغییری که ایجاد کرده بود، باز هم قادر به دیدن ماه نبود؟
او یک گل بود مانند باقی گلها؛ پس چرا برای لحظهای دیدن ماه، تا این اندازه مجبور به جنگیدن بود؟
شبنمی از روی گلبرگهای کوچکش غلت خورد و بهجای اینکه روی زمین بیفتد، روی یک عقرب افتاد.
عقرب نگاهی به بالا انداخت:
« گلِ آفتاب گردان؟ حالت خوب است؟ »
گل که گویی در شُرُف تسلیمشدن بود، گفت:
« دارم میمیرم، اما باز هم نمیتوانم ماه را ببینم. من یک بازندهام. ریشه، ساقه، گلبرگها و برگهایم را با دستان خودم کشتم. آخر چهطور میتوانم با اینکه تمام وجودم را فدا کردم، باز هم ببازم؟ »
عقرب کمی فکر کرد و سپس چنگکهایش را بهم زد:
« من یک راهحل دارم. اما این راهحل به مرگ حتمی تو ختم میشود؛ مشکلی نداری؟ »
گل با خوشحالی فریاد زد:
« هرچه باشد قبول است؛ هرچه باشد. »
عقرب با چنگکهای تیز و مشکیاش، سرِ گل را از ساقه جدا کرد. گل به همراه گلبرگهای کوچکش که تا آخرین لحظه رنگ زردشان را حفظ کرده بودند تا به گل روحیه بدهند، روی زمین افتاد.
چشمان قهوهایش، آخرین تصویر زندگیاش را قاب کردند: ماهِ درخشانِ پرستیدنی.