یادداشت 19

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۶/۳
موضوع: بلاتکلیفی

 

بلاتکلیفی را حس می‌کنم که از تمام نقاط زندگی مرا هدف گرفته است.
بلاتکلیفی‌ای که حتی تکلیف خودش نیز با من مشخص نیست؛
یک‌روز هست و جوری هست که انگار باید باشد
و روزی دیگر نیست و جوری نیست که انگار هیچوقت نبوده.

بلاتکلیفی را درک نمی‌کنم و او نیز مرا درک نمی‌کند.
هر تصمیمی که بگیرم، او می‌آید و دست‌‌به‌سینه به دیوارِ قلبم تکیه می‌دهد و دائم به ساعتش نگاه می‌کند؛
انگار که از اول او منتظر مانده و نه من!
توپ را ناشیانه در زمین من می‌اندازد و از من به‌خاطر معطل شدنم، طلبکار است.

فازش چیست؟
نمی‌دانم.
ظاهراً خودِ بلاتکلیفی نیز بلاتکلیف است.

باور کنید آدم دیگر جرئت نمی‌کند تصمیم جدیدی بگیرد…
هنوز در تصمیم‌های قبلی‌ام ردپای بلاتکلیفی جامانده؛
هر تصمیم برابر است با یک معطلی جدید.

انتظاری بی‌پایان در تلاش است زندگی‌ام را تمام کند؛
اما خودش همچنان منتظر یک روز خوب می‌ماند.
مرا ناامید می‌کند
و خودش امیدوار ادامه می‌دهد.
او که ادامه می‌دهد اما،
من خسته می‌شوم
از امیدی که دیگر رنگ و بوی واهی گرفته‌.

یعنی این خودم است که مرا بلاتکلیف کرده؟
نمی‌دانم.
حتی در این متن نیز بلاتکلیفم.
آخرش که چه؟
از بلاتکلیفی بگویم که چه؟
از انتظار بگویم که چه؟
از تلاش پی‌در‌پی و ندیدن هیچ نتیجه بگویم که چه؟
از چه بگویم که چه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *