یادداشت 8

یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۴/۲۳

موضوع: زمان‌بندیِ عالی

در خود رفته‌بودم؛
نه آن فرورفتگی‌هایی که نمی‌خواهی با کسی حرف زده یا کسی با تو حرف بزند. و نه حتی از آن نوع که دلت می‌خواهد هیچ کجا نباشی و ناپدید شوی.

در خود فرو رفته بودم تا بیشتر درونم را ببینم.
این فرورفتگی، شوق و هیجانی به همراه داشت که مسیر را روشن می‌کرد.

راستش را بخواهید، کمی هم خودسرزنشی در این فرورفتگی وجود داشت؛ اما خب آنقدری نبود که تنفر جای هیجان را بگیرد. انگار همیشه در خود درون‌بینی، باید کمی چاشنیِ خودسرزنشی نیز وجود داشته باشد، وگرنه مزه‌اش را از دست می‌دهد.
آدمیزاد است دیگر؛ به هرحال مرض دارد گاهی.

خلاصه‌ی کلام؛
خودسرزنشی‌ام شروع به خاریدن کرد و ذهنم را قلقلک داد. جنس این خودسرزنشی‌، از جنسِ زمان بود.
آری «زمان»؛
همان «زمانی» که با خود می‌گویی:« کاش زودتر فلان کار را انجام داده بودم. » و یا برعکس:« کاش در فلان تصمیم عجله نکرده بودم. »
کاش، کاش و کاش…

هنگامی که یک صفحه از دفترم مملو از کلمه‌ی «کاش» شد، در آخر با عصبانیت دفتر را بستم و روی تخت دراز کشیدم. موبایلم را برداشتم تا ادامه‌ی سریالی که این روزها می‌دیدم را ببینم؛ « سئول نانوشته‌ی ما».
و مثل هر روز با جمله‌ای برخورد کردم که همانند یک چسب‌زخم، روی تَرَک قلبم بود:

« برای چی این‌همه دست‌دست می‌کنی؟ منتظری چه روزی از راه برسه؟ چیزی به اسم زمان‌بندی عالی وجود نداره؛ تو دنیا هیچ چیز عالی نیست. »

زمانی که این جمله‌ها را شنیدم، همانجا ویدیو را متوقف کردم و به فکر فرو رفتم. پس شاید من هیچوقت عجله و حتی دیر نکرده باشم.
شاید همه چیز همان زمانی اتفاق افتاده است که می‌بایست.

این به‌شدت‌ دلگرم کننده بود؛ به حدی که احساس کردم خود درون‌بینی‌ام پس از شنیدن این جمله، با شیطنت به خودسرزنشی‌ام، زبان‌درازی کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *