چند روزیست ذهنی آشفته دارم.
درونم ناآرام نیست؛ اصلاً.
کاملاً به نوشتنم میپردازم و مانند هرروز سعی میکنم لحظهام را بسازم.
اما احساسی غریب، مانند دلشوره در دلم پرواز میکند.
افکارم را روی کاغذ نوشتم؛ تأثیری نداشت.
فیلم و سریال دیدم؛ تأثیری نداشت.
موسیقی گوش کردم، با دوستانم بیرون رفتم، کتاب خواندم؛ اما همچنان تأثیری نداشت.
تنها یک راهحل باقیمانده بود؛ مدیتیشن.
پس در اتاقم نشستم.
شمعی روشن کردم و با نور شمع نفس کشیدم.
بدون جنگ و خونریزی به افکارم گوش دادم.
آرام و متین.
تمام حرفهایشان را شنیدم.
سپس گوشهایشان تیز شد برای شنیدن حرفهای من.
اما من برخلاف همیشه، آنقدر حرفی برای گفتن نداشتم.
برایم عجیب بود؛
درونم آرام بود اما در حین آرامی، متلاطم.
پس گذاشتم همانطور بماند.
گذاشتم شیطنت کند.
انگار داشت از آرام بودنش مینالید. گذاشتم بنالد.
و با لبخند تماشایش کردم.
درونِ عمیق و کودکِ من
من اینجا هستم
هرکار دلت میخواهد بکن.
دوست داری در شن و ماسهی ساحلم غلت بزنی؟
بزن.
دوست داری با خاکِ باغچهام گِل بازی کنی؟
بکن.
دوست داری ظرفهای درونم را بشکنی؟
بشکن.
دوست داری روی دیوارِ وجودم نقاشی بکشی؟
بکش.
هرکار دل تنگت میخواهد انجام بده.
درونِ من، خانهی توست.
درونِ من، خودِ توست.
بازیگوش باش و بیپروا.
من همین را از تو میخواهم.
خودت را به هیچ محدود کن
و آزادانه کودکی کن.
من تا ابد اینجا نشستهام و با مهربانی تماشایت خواهم کرد.