یادداشت 9
- faeze
- سایر نوشته ها
یادداشتِ امروزِ من: ۱۴۰۴/۴/۲۹
موضوع: در این مملکت، نویسندگی صبر میخواهد!
خوشبختانه امروز به یک ویدیوی به شدت مفید و جذاب برخوردم؛ ویدیویی که با وجود زمان زیادش به عنوان یک ویدیوی یوتیوبی، آنچنان موضوع و صحبتهایش مرا جذب کرد که چشمان قلبیام را دو ساعت به صفحهی موبایل خیره نگه داشت.
قسمت ۵۱ برنامهی Cozy Corner با میزبانی آقای حسین نصیری و مهمان عزیز، خانم شیوا مقانلو.
در این برنامه خانم شیوا مقانلو که یکی از بهترین نویسندگان و مترجمان امروزه میباشد، از تجربههای خود صبحت میکند و دغدغهی کسب و کار نویسندگی را به خوبی بازگو میکند. تماشای این برنامه به شدت دید ما را نسبت به دنیای نویسندگی و مترجمی بازتر میکند و علاقهمندان این حوزه را سر شوق میآورد.
بخشی از سخنهای این دو عزیز، به بازار فروش کتاب پرداخته شد و به شدت سفرهی دلم را باز کرد؛ زیرا من به عنوان یک نویسنده، همیشه از بازار کار نویسندگی دلخور و گلهمند بوده و هستم (امیدوارم در آینده وضع بهتر باشد، پس با امیدی ناامید، «خواهم بود» را به زبان نمیآورم).
همیشه ناراحت هستم که چرا یک نویسنده در این کشور مجبور است هزاران کار انجام دهد تا بتواند علاقهی اصلیاش را جلو ببرد؟
دلخور هستم از اینکه چرا هیچکس زحمتهای یک نویسنده و مترجم را نمیبیند؟
چرا همهی ما به آسانی میگوییم کتاب گران شده است؟ واقعاً کتاب گران است؟
یک کتاب، ممکن است دستِ کم، زحمت بیش از شش سال تحقیق، بازنویسی و شکستگیِ کمر فردی باشد که ظاهراً خدا او را زده و علاقهاش شده نویسندگی!
یک کتاب، زحمت شبانهروز انجام کاریست که ممکن است هیچ علاقهای درونش نباشد، اما برای درآوردن پول چاپ آن کتاب، فرد مجبور بوده تن به آن کار دهد و دم نزند.
اصلاً آیا ما تا به حال پشت یک کتاب را دیدهایم؟
منظورم از پشت، چکیدهی کتاب نیست! ما یادگرفتهایم تنها به پشت جلد کتاب نگاهی بیندازیم، چشمانِ بیعلاقهمان ابتدا نگاهی بیاحساس به چکیدهی کتاب بیندازد و درآخر نیز با بیمیلی کمی پایینتر برود و قیمت را ببیند و بعد با خود بگوییم:
« چی؟؟ ۴۰۰ هزارتومن بدم کتاب بخرم؟ بیخیال. کافه و رستوران رفتن مهمتره. » و سپس با بیعلاقگیای که حال وزنش دو برابر چندثانیهی پیش شده، کتاب را سرجایش بکوبیم و به راحتی از کنار زحمتهای چندین و چند سالهی یک نویسنده بگذریم.
واقعاً قیمت کتاب گران است؟
تابهحال به این فکر کردهای که چرا ۶۰۰ هزارتومان برای یک کتاب زیاد است، اما برای یک مانتو خیلی قیمت کم و مناسبی بهنظر میآید؟
چرا یک وعدهی غذایی که ۵۰۰ هزارتومان آب بخورد به شدت برایمان بهصرفه است، اما اگر همان ۵۰۰ هزارتومان را به کتاب بدهیم، تا مدتها فکر به اینکه پولمان را هدر دادهایم از ذهنمان بیرون نمیرود؟
هیچکس در این مملکت به فکر زحمت یک نویسنده نیست؛ هیچکس که چه عرض کنم، خود ما نیز به فکر نیستیم.
همان ماهایی که در گوگل دنبال دانلود کتاب رایگانی میگردیم و اگر پیدایش نکنیم، آه میکشیم و از خواندن آن کتاب منصرف میشویم.
همان ماهایی که دنبال نویسندگان میگردیم تا با دسیسه، از زحمتشان پول دربیاوریم و اسم خودمان را ناشر میگذاریم.
ماهایی که فروشندهی کتاب هستیم، اما حق فروشندگی را ۶۰ درصد میبینیم و حق نویسندهای که آن کتاب را خلق کرده، به زور ۴۰ درصد( که درواقع این ۴۰ درصدِ ناچیز نیز میان ناشر و نویسنده تقسیم میشود!)، تازه اگر شانس بیاورند و اصلاً کسی به خواندن آن کتاب اندک بهایی دهد.
چرا خواندن کتاب در جامعهی ما نیاز نیست، تفریح است؟
و با تمام این چراها هر روز و هر شب زندگی میکنم و هیچکس پاسخم را نمیدهد. ما نویسندهها واقعاً همینکه جا نمیزنیم و مینویسیم یعنی خیلی قَدَریم.
خدا بهمان صبر دهد! آن هم نه هر صبری، چیزی بالاتر از صبر ایوب…
بخشی از این ویدیو را ببینید و خودتان قضاوت کنید. به کشورهای دیگر نگاهی بیندازید و افسوس بخورید، که آنها برای نویسندگانشان ارزش قائلند و آنقدر به قدرتشان باور دارند که رویشان میلیاردها دلار سرمایهگذاری میکنند؛ اما کشور ما کوچکترین ارزشی برای یک نویسنده قائل نمیشود؛ دیگر چه برسد به سرمایهگذاری…