اولینباری که تصمیم گرفت سفالگری کند، تنها ۱۷ سال سن داشت؛ اما حسِ خنکی اولین دفعهی گرفتن گِلِ خیس در دست، هیچوقت از ذهنش پاک نمیشد.
بارها در ساخت سفال شکست خورده بود. درست زمانی که مجسمهاش را میساخت، به خاطر وسواس بیشتر رویش کار میکرد و همین کار اضافی، درآخر باعث میشد مجسمهای که با شوق و اشتیاق درست کرده بود، ترک برداشته و از بین برود.
پس تصمیم گرفت دیگر سعی نکند سفالهایش را عالی بسازد. شاید هم به کمالگراییاش فهماند که هیچوقت نمیتواند راضیاش کند، پس بهتر است با بد بودن مجسمههایش کنار بیاید.
یک روز اما ایدهای زیبا به ذهنش رسید؛ یک قلبِ سفالی. وجود این ایده، دوباره قلبش را سرشار از شور و هیجان کرد. بلافاصله از جایش بلند شد و پشت میز کارش نشست. با دستانش عاشقانه گِل را ورز داد و با گرمای محبتش، سختیِ آنرا نرم کرد. بهاندازه آب، بهاندازه خاک و بهاندازه به آن عشق داد. طولی نکشید که با دستانش قلبی سفالی خلق کرد.
به آن ساعتها خیره ماند؛ این قلب سفالی را جور دیگری دوست داشت. به مجسمههای گذشتهاش نیز علاقهمند بود، اما این یکی فرق میکرد. فرقش هم این بود که تمام عشق، محبت و زمانش را بدون هیچ چشمداشتی به ساخت آن اختصاص داده بود و باور داشت که بالاخره قرار است یک مجسمهی زیبا خلق کند؛ مجسمهای که هم او را راضی کند و هم کمالگراییاش را.
با حس رضایت، سرش را تکان داد. خواست از جایش بلند شود که کمالگرایی، باری دیگر صدایش درآمد. کلافه دوباره سر جایش نشست.
_ خدای من! دوباره چیه؟ این که خوب شده. یعنی باید بیشتر روش کار کنم؟ چرا دوباره حسم و دارم از دست میدم؟
مجدد دستش را خیس کرد و آنرا روی مجسمه گذاشت. اما چیزی جلویش را گرفت؛ ترس.
با خود فکر کرد:
« اگر تلاشم فقط باعث بدتر شدن وضعیت بشه چی؟ اگر این قلب توی دستهام ترک برداره و بشکنه؟ اگر از دستم سُر بخوره و بیفته چی؟ اگر از این یکی مجسمه هم نتونم محافظت کنم و مثل بقیه فقط بهش آسیب بزنم چی؟ اصلاً از پسش برمیام؟ »
از خودش ناامید شده بود. حس میکرد تلاشهایش، فقط همهچیز را بدتر میکند. پس تصمیم گرفت دیگر تلاشی نکند و مجسمه را همانطور ناقص رها کند.
تصمیم گرفت بگذارد این قلب سفالی، تا ابد همانطور ناقص بماند، اما زیبا.
شاید یک قلب و عشق نصفهنیمه اما زیبا، بهتر از یک قلب و عشق کامل اما ترکخورده باشد؛ اینطور نیست؟